ای خدای مهربان گناه من چیست؟
من،ميشناسمت. باور کن!
بهانه نيست. حرف، حرف دل است. شايد از دلي غافل.
ميگويند:
شجاعت، شرمنده شمايل شما بوده.
مروت، درمانده مردانگيهاتان
و «خوبيها» وامدار خوبيهاتان.
کجا رفتهايد؟! خوبان خدادوست کجا رفتهايد؟! غريبان شهر!
ميگويند:
زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود
و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه.
تاکنون به لالهزار لالههاي عاشق رفته اید؟
تاکنون شهر حماسه و ايثار را دیده اید؟
ميگويند:
رنگ خاکش چون دشت شقايقهاست.
جبهه را دیده اید؟ ، سرزمينهاي هجران کشيده را میشناسید؟
سالهاست در جستجوي شما هستم و شما را نيافتهام.
زنجير بند هواي نفس و اسير ديدنيهاي دنيا شدهام
و ديگر شما را نميشناسم.
آنقدر غرق در دنيايم که يادم ميرود،
ياد شما حماسهسازان حماسه سرخ جبههها را.
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
دیگر کسي از روزهاي خوب شما نميگويد.
از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه.
دیگر کسي قصههاي عاشقانه و صادقانهتان را نميگويد.
دیگر کسی از نگاه پرعاطفه و حرفهاي عاشقانه شما نميگويند
دیگر لحظههاي سبز شما را برايمان روايت نميکنند.
دیگر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را نميشنوم.
آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم.
گاهي در دلم سوگواره برپا ميشود.
گاهي دلم براي صداي خمپارهها ميتپد.
دلم براي نخلهاي سوخته ميسوزد
و آهسته و بيصدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه ميکند
و به ياد شما آواي غريبي سر ميدهم
و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود ميگريم
و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم.
من، از شما جدا ماندهام.
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيدهام.
من، لحظه عروج را در دشت شقايقها بسیار دیده ام.
من ماندم و غربت شما را از زمان و زمانه ديدهام.
من ماندم و، حديث حادثهها را شنيدهام.
روزگار، نه.
زمانه، نه.
زمان، زمان غريبي است.
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
غربت ياد شهيد غيرتهاي رفته به باد را زنده نميکند.
غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نميکند.
غربت ياد شهيد صحبت سرخ لالهها را هويدا نميکند.
غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نميکند
وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعلهور نميکند.
آري، زمان زمان غريبي است.
قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است،
ترانههاي امروزي ترانهي دلنواز باران جبههها را از بين برده است.
آري! آواي باران به گوشمان نميرسد.
عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است.
آري! آسمان سينههامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است.
کجائيد؟! اي لبهاي خاموش،
تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را،
قصه شوق پرواز را.
باور کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شدهام
و از زيباييهاي شما فاصله گرفتهام.
من، اسير مردابهاي تباهيم.
طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است.
من شهر نخلهاي سوخته را ديدهام.
خاک گلگونش را ميشناسم.
من چشماندازهاي تماشايياش را ديدهام.
نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را ديدهام.
آري! من سوگ گلها را ديدهام.
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
حکايت پرپر شدن لالههاي خفته در بستر خون را شنيدهام.
حکايت شقايقهاي سوخته را،
حديث شجاعت و شهامت شما را شنيدهام.
آري! من گريهي کودکان پدر از دست داده را دیدهام.
آري! من ناله مادران فرزند از دست داده را شنیده ام.
با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها ميگردم.
آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر،
دنبال سرداران رشيد صحنههاي درد ميگردم.
دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکهها و ترانهي سنگرها ميتپد.
ميخواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد.
چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما ميگردد
و دل آوارهام دنبال دلهاي آسمانی ميگردد و من،
در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم
طلوع سرخ خندههاتان را تفسير کند،
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
گوشهايم به دنبال صدايي از غزل، ترانهتر ميگردد
و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندنيتر از سپيده.
آري! نگاهم از نگاههاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن.
من صداي هلهله، همهمه و گريههاي رفتن کاروان شقايقها را شنيدهام.
من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعلهور آنان را شنيدهام.
من، به دنبال نشان سرخ شهیدانم.
من غمي بزرگ را در دل تسلي ميدهم.
غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما.
زمانه ميخواهد که، من بي غم و درد باشم.
روزگار ميخواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند.
آري! زمانه ميخواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم
اما من نميتوانم لب فرو بندم.
آري! من روزگاری همنفس و همسنگرتان بودم .
خدا کند، شور جانبازيهاي شما،
نگذارد زمزمههاي ناپاک نامردان را نظاره کنم.
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
نگاههاي ناپاک، چشمهاي بسياري را فريفته خود ميکنند و فريب ميدهند
و به خواب غفلت ميبرند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است.
خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند.
بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقدههاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم
و زخمنامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم.
آري! بگذارید هر از گاهي شميم نام پاکتان را بشنوم
و يادتان را در دل زنده نگه دارم
و تصويرتان را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم.
بگو دل با غم ماندن چه سازد ؟
که این ماتم دلم را می گدازد .
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
|
+| نوشته شده توسط كربلايي در دوشنبه
1388/02/07 و ساعت 1:10