|
داستان تولد مادرشهيدان محمدزاده بانوی اذان ومناجات
داستان تولد مادرشهيدان محمدزاده بانوی اذان ومناجات
((تصویر پدر و مادر بزرگوار شهیدان محمدزاده)) فرصتی ده که کنم جان بفدای تو حسین جان چه ارزدصنما؟ایمان بفدای تو حسین واینبار میگویم از مادری نستوه از مادری دلاور از شیرزنی که مقتدایش زینب ومولایش علی وعشقش شهادت است شنیدم که تنها آرزویش شهادت خود وفرزندانش است واین یعنی بهشت یعنی لقائ الله خدا کند که ما هم مرگمان شهادت وآرمانمان مبارزه با ظلم باشد تا آخرین نفس کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود در سال 1316 در شهر كوچك اميركلا غلغلهاي به پا شد ماموران رژيم رضاخاني منزل سيديوسف را به محاصره درآوردند و او و همسرش را به امنيه انتقال دادندسيد مستقيما به زندان رفت. ولي همسرش با دو مامور مراقب به تنها بيمارستان بابل بيمارستان دكتر بابايف برده شد.
در شهر اميركلا اين موضوع دهان به دهان پيچيد كه سيد يوسف و همسرش را امنيهها گرفتهاند. بعضيها بدون اينكه علت را بدانندفقط در خصوص دستگيري آنها حرف ميزدند ولي افراد مطلع ميگفتند خديجه خانم همسر سيديوسف حامله است امروز كه در جمع زنان نشسته بود صداي اذان از نوزادي كه در شكمش بود به گوش رسيد و اين موضوع وقتي به گوش مسئولين امنيه رسيد حكم دستگيري سيد و همسرش را دادند ديگر اين موضوع نقل هر محفل و مجلسي شده بودبعضيها ميگفتند پيشبيني شاه نعمتالله ولي همين نوزاددر شكم است. يكسري ميگفتند حكم دستگيري مستقيما از رضاشاه داده شده است. تنها دو چيز بود كه براي مردم اميركلا و بابل مسجل بود، اول شنيدن اذان بود كه جمع زنان حاضر در روز واقعه موضوع را تاييد ميكردند و دوم بيگناهي سيد و همسرش. بعد از 3 ماه انتظار مردم ماموران امنيتي و همچنين دستگاه حكومتي خبر دنيا آمدن دختر سيد يوسف در شهر اميركلا و بابل پيچيد به روايتي رضاشاه و همسرش مستقيما براي مطمئن شدن از دختر بودن طفل به بابل آمدند و وقتي ديدند كودك دختر است دستور آزادي سيد و همسرش را صادر كردند. بابايف پزشك معالج به سيد يوسف پيشنهاد داد كه نام اين دختر را سلطنت بگيرد چرا كه او با به دنيا آمدنش سلطنت پهلوي را ترساند.
سيده سلطنت در سال 1333 در سن هفده سالگي با يك كشاورز قائمشهري ازدواج كرد كه ثمره آن ازدواج 8 فرزند شد كه از ميان آنان ابوالحسن، ابوالقاسم و هادي مفتخر به پوشيدن لباس فاخر شهادت شدند..... مزار مطهر شهیدان محمدزاده
((گلزار شهدا محمودآباد)) برگرفته از وبلاگ پرمحتوای رقص گلها برنامه انسان سازی در ماه رمضان
اساسا برنامه ماه مبارک رمضان برنامه انسان سازی است، یعنی برنامه این است که انسانهای معیوب در این ماه خود را تبدیل به انسانهای سالم، و انسانهای سالم خود را تبدیل به انسانهای کامل کنند. برنامه ماه مبارک رمضان برنامه تزکیه نفس است، برنامه اصلاح معایب و رفع نواقص است، برنامه تسلط عقل و ایمان و اراده، بر شهوات نفسانی است، برنامه دعاست، برنامه پرستش حق است، برنامه پرواز به سوی خداست، برنامه ترقی دادن روح است، برنامه رقاء دادن روح است. اگر بنا باشد که ماه مبارک بیاید و انسان سی روز گرسنگی و تشنگی و بی خوابی بکشد و مثلا شبها تا دیروقت بیدار باشد و به این مجلس و آن مجلس برود و بعد هم عید فطر بیاید، و با روز آخر شعبان یک ذره هم فرق نکرده باشد، چنین روزه ای برای انسان اثر ندارد. اسلام که نمی خواهد همینطور مردم دهانشان را ببندند. دهانشان را ببندند یا نبندند، برای اسلام فرق نمی کند. ادامه مطلب در محضر حضرت مهدی عج
این حكايت را تا انتها بخوانید دریای دانش در محضر حضرت مهدی عج توفیق زیارت "كربلا" و "نجف اشرف" نصیبش شده بود و خوشحال بود.
چند روزى در "كربلا" ماند و پس از آن عازم "نجف اشرف"، مرقد نورانى و مطهّر اولین امام شیعیان، حضرت علی ع شد. تصمیم داشت چند روز در "نجف" بماند. پس از خواندن زیارت نامه، نشسته و به ضریح حضرت چشم دوخت. اوبا مولاى خود درد دل كرد و از غم هایش گفت و یاد مظلومیت حضرت علي عليه السلام افتاد كه چطور 25 سال او را خانه نشین كردند و همسرش را دربرابر او كتك زده و به شهادت رساندند. پس از زیارت، تصمیم گرفت سرى به خانه دوست قدیمى اش - كه به بحرالعلوم شهرت یافته بود - بزند. به راه افتاد و پُرسان پُرسان منزل او را یافت. عدّه ي زیادى آنجا بودند و جلسه اىعلمى برقرار بود. گوشه اى نشست و به پرسش و پاسخ ها گوش داد.علاّمه بحرالعلوم، با چنان مهارتى به سؤالات پاسخ مى گفت كه راهِ "امّا و اگر" را مى بست.جلسه كه پایان یافت، به جز سه نفر همه رفتند."میرزاى قُمى" از گوشه ي مجلس برخاست و خود را به دوست صمیمى سالهاى گذشته اش رساند. علاّمه بحرالعلوم از دیدن او شگفت زده شد و برخاست و وي را در آغوش گرفت و گفت: حتما بقیه را در ادامه مطلب مطاله فرمایید ادامه مطلب نصيحتي عميق از الياس ع
نصيحتي عميق از الياس ع حضرت الياس ـ عليه السلام ـ در سير و سياحت خود در صحرا به يكي از سياحان رسيد،و ساعتي با هم همدم شدند. بين الياس و سياح، گفتگوي زير رخ داد: الياس: آيا ازدواج كردهاي؟ سياح: نه. الياس: حتماً ازدواج كن، و از تنها زندگي كردن بيرون بيا. سياح: بسيار خوب ولي با كدام بانويي، با چه ويژگيهايي ازدواج كنم. الياس: به تو نصيحت ميكنم، با بانويي كه داراي يكي از اين چهار خصلت باشد ازدواج نكنتا داراي زندگي آرام گردي. آن چهار خصلت عبارت است از: 1. با زن «مختلعه»، يعني زني كه بدون جهت، تقاضاي جدايي از همسرش دارد. 2. با زن «مُباريه» يعني زن خودخواه فخر فروشي كه به چيزهاي واهي افتخار ميكند. 3. با زن «عاهره» يعني زني كه مرزهاي شرم و عفت را رعايت نكرده و بيبند و بار است. 4. با زن «ناشزه» يعني زن بلند پروازي كه ميخواهد بر شوهرش چيره گردد،و اطاعت از شوهر نكند.» المحجّة البيضاء، ج 3.
پايگاه اطلاع رساني حكومت جهاني امام مهدي (عج)
داستان محدّث قمّي
داستان محدّث قمّي در وادي السّلام نجف مرحوم محدّث قمّي صاحب تأليفات نافعه مانند:«سفينة البحار» و «الكُني و الالقاب» و غيرها كه در ورع و تقوی و صدق ايشان بين قاطبۀ اهل علم ، ايرادي نبوده است ؛ افراد موثقی از خود او بدون واسطه نقل كردند كه او ميگفت : روزي در وادی السّلام نجف أشرف برای زيارت اهل قبور و ارواح مؤمنين رفته بودم . در اين ميان از ناحيۀ دور نسبت بجائی كه من بودم ناگهان صدای شتری كه ميخواهند او را داغ كنند بلند شد و صيحه می كشيد و ناله ميكرد ؛ بطوريكه گوئی تمام زمين وادی السّلام از صدای نعرۀ او متزلزل و مرتعش بود. من با سرعت برای استخلاص آن شتر بدان سمت رفتم . چون نزديك شدم ديدم شتر نيست ، بلكه جنازهای را برای دفن آوردهاند و اين نعره از اين جنازه بلند است ؛ و آن افراديكه متصدّی دفن او بودند، أبداً اطّلاعي نداشته و با كمال خونسردی و آرامش مشغول كار خود بودند. مسلّماً اين جنازه از مرد متعدّي و ظالمي بوده است كه در اوّلين وهله از ارتحال ، به چنين عقوبتي دچار شده است ، يعني قبل از دفن و عذاب قبر، از ديدن صور برزخيّه ، وحشتناك گرديده و فرياد برآورده است. معاد شناسی ج1 مرگ اختیاری
حکایت حکیم هیدجی و مرگ اختیاری مرد عامی می گویند مرحوم هیدجی منکر مرگ اختیاری بوده است و خلع و لبس اختیاری را محال میدانسته، و این درجه و کمال را برای مردم ممتنع می پنداشته است، و در بحث با شاگردان خود جداً انکار می نموده و رد می کرده است. یک شب در حجره خود بعد از بجا آوردن فریضه عشاء رو به قبله مشغول تعقیب بوده است که ناگهان پیرمردی دهاتی وارد شده، سلام کرد و عصایش را در گوشه ای نهاد و گفت: جناب آخوند! تو چکار داری به این کارها؟ هیدجی گفت: چه کارها؟ پیرمرد گفت: مرگ اختیاری و انکار آن؛ این حرفها به شما چه مربوط است؟ هیدجی گفت: این وظیفه ماست، بحث و نقد و تحلیل کار ماست. درس می دهیم، مطالعات داریم، روی این کارها زحمت کشیده ایم؛ سر خود نمی گوئیم! پیرمرد گفت: مرگ اختیاری را قبول نداری؟! هیدجی گفت: نه. پیرمرد در مقابل دیدگان او پای خود را به قبله کشیده و به پشت خوابید و گفت: إِنا لِلهِ وَ إِنآ إِلَیْهِ رَ'جِعُونَ و از دنیا رحلت کرد، و گوئی هزار سال است که مرده است. حکیم هیدجی مضطرب شد. خدایا این بلا بود که امشب بر ما وارد شد؟ حکومت ما را چه میکند؟ می گویند مردی را در حجره بردید، غریب بود و او را کشتید و سم دادید یا خفه کردید. بیخودانه دویدم و طلاب را خبر کردم، آنها به حجره آمدند و همه متحیر و از این حادثه نگران شدند. بالاخره بنا شد خادم مدرسه تابوتی بیاورد و شبانه او را به فضای شبستان مدرسه ببرند تا فردا برای تجهیزات او و استشهادات آماده شویم، که ناگاه پیرمرد از جا برخاست و نشست و گفت: بِسْمِ اللَهِ الرحْمَـ'نِ الرحِیمِ، و سپس رو به هیدجی کرده و لبخندی زد و گفت: حالا باور کردی؟ هیدجی گفت: آری باور کردم، به خدا باور کردم؛ اما تو امشب پدر مرا درآوردی، جان مرا گرفتی! تمام طلاب مدرسه منیریه میگفته اند که: مرحوم هیدجی هنگام شب همه طلاب را جمع کرد و نصیحت و اندرز می داد و به اخلاق دعوت می نمود، و بسیار شوخی و خنده می نمود، و ما در تعجب بودیم که این مرد که شبها پیوسته در عبادت بود چرا امشب این قدر مزاح می کند و به عبارات نصیحت ما را مشغول میدارد؛ و ابداً از حقیقت امر خبر نداشتیم. هیدجی نماز صبح خود را در اول فجر صادق خواند و سپس در حجره خود آرمید. پس از ساعتی حجره را باز کردند دیدند رو به قبله خوابیده و رحلت نموده است. رحمة الله علیه . معادشناسی 1، صفحه 108-104 داستان آية الله گلپايگاني
داستان آية الله گلپايگاني در تخت فولاد اصفهان مرحوم آية الله آقاي سيّد جمال الدّين گلپايگاني رضوانُ الله عليه ميفرمود: من در دوران جواني كه دراصفهان بودهام، نزد دو استاد بزرگ: مرحوم آخوند كاشي و جهانگير خان، درس اخلاق و سير و سلوك ميآموختم، و آنها مربّي من بودند. به من دستور داده بودند كه شبهاي پنجشنبه و شبهاي جمعه بروم بيرون اصفهان، و در قبرستان تخت فولاد قدري تفكّر كنم در عالم مرگ و ارواح، و مقداري هم عبادت كنم و صبح برگردم. عادت من اين بود كه شب پنجشنبه و جمعه ميرفتم و مقدار يكي دو ساعت در بين قبرها و در مقبرهها حركت ميكردم و تفكّر مينمودم و بعد چند ساعت استراحت نموده، و سپس براي نماز شب و مناجات بر ميخاستم و نماز صبح را ميخواندم و پس از آن به اصفهان ميآمدم. ميفرمود: شبي بود از شبهاي زمستان، هوا بسيار سرد بود، برف هم ميآمد.
ادامه مطلب پيرمرد حريص
پيرمرد حريص و هارون الرّشيد روزي هارون الرّشيد به خاصّان و نديمان خود گفت: من دوست دارم شخصي كه خدمت رسول اكرم (ص)مشرّف شده و از آنحضرت حديثي شنيده است زيارت كنم تا بلاواسطه از آنحضرت آن حديث را براي من نقل كند. چون خلافت هارون در سنة يكصد وهفتاد از هجرت واقع شد و معلوم است كه با اين مدّت طولاني يا كسي از زمان پيغمبر باقي نمانده، يا اگر باقي مانده باشد در نهايت ندرت خواهد شد. ملازمان هارون در صدد پيدا كردن چنين شخصي بر آمدند و در اطراف و اكناف تفحّص نمودند، هيچكس را نيافتند بجز پيرمرد عجوزي كه قواي طبيعي خود را از دست داده و از حال رفته ... جز نفس و يك مشت استخواني باقي نمانده بود. او را در زنبيلي گذارده و با نهايت درجۀ مراقبت و احتياط به دربار هارون وارد كردند و يكسره به نزد او بردند. هارون بسيار مسرور و شاد گشت كه به منظور خود رسيده و كسي كه رسول خدا را زيارت كرده است و از او سخني شنيده، ديده است. گفت: اي پيرمرد! خودت پيغمبر اكرم را ديدهاي ؟ عرض كرد: بلي. هارون گفت: كي ديدهاي ؟ عرض كرد: در سنّ طفوليّت بودم، روزي پدرم دست مرا گرفت و به خدمت رسول الله (ص)آورد. و من ديگر خدمت آنحضرت نرسيدم تا از دنيا رحلت فرمود. هارون گفت: بگو ببينم در آنروز از رسول الله سخني شنيدي يا نه ؟ عرض كرد: بلي، آنروز از رسول خدا اين سخن را شنيدم كه ميفرمود: يَشِيبُ ابْنُ آدَمَ وَ تَشُبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ: الْحِرْصُ وَ طُولُ الاْمَلِ . «فرزند آدم پير ميشود و هر چه بسوي پيري ميرود به موازات آن، دو صفت در او جوان ميگردد: يكي حرص و ديگري آرزويدراز.» هارون بسيار شادمان و خوشحال شد كه روايتي را فقط با يك واسطه از زبان رسول خدا شنيده است؛ دستور داد يك كيسه زر بعنوان عطا و جائزه به پير عجوز دادند و او را بيرون بردند. همينكه خواستند او را از صحن دربار به بيرون ببرند، پيرمرد نالۀ ضعيف خود را بلند كرد كه مرا به نزد هارون برگردانيد كه با او سخني دارم. گفتند: نميشود. گفت: چارهاي نيست، بايد سؤالي از هارون بنمايم و سپس خارج شوم! زنبيل حامل پيرمرد را دوباره به نزد هارون آوردند. هارون گفت: چه خبر است ؟ پيرمرد عرض كرد: سؤالي دارم. هارون گفت: بگو. پيرمرد گفت: حضرت سلطان! بفرمائيد اين عطائي كه امروز به من عنايت كرديد فقط عطاي امسال است يا هر ساله عنايت خواهيد فرمود؟ هارون الرّشيد صداي خندهاش بلند شد و از روي تعجّب گفت: صَدَقَ رَسُولُ اللَهِ (ص)؛ يَشِيبُ ابْنُ آدَمَ وَ تَشِبُّ مَعَهُ خَصْلَتَانِ: الْحِرْصُ وَ طُولُ الاْمَلِ! «راست فرمود رسول خدا كه هر چه فرزند آدم رو به پيري و فرسودگي رود دو صفت حرص و آرزوي دراز در او جوان ميگردد!» اين پيرمرد رمق ندارد و من گمان نميبردم كه تا درِ دربار زنده بماند، حال ميگويد: آيا اين عطا اختصاص به اين سال دارد يا هرساله خواهد بود. حرص ازدياد اموال و آرزوي طويل او را بدين سرحدّ آورده كه بازهم براي خود عمري پيشبيني ميكند و در صدد اخذ عطاي ديگري است. معاد شناسی/ج1
دیدار دختر آیت الله اراکی با امام زمان
دیدار دختر آیت الله محمدعلی اراکی با امام زمان
حقاً اگر انسان با خدا باشد و برای رضای خدا عملی انجام دهد، به خوبی خواهد یافت که خداوند او را یله نگذارده و در مواقع ضرورت به فریادش میرسد، و ارواح طیبه حیه و جنود ملائکه برای کمک و صیانت او بسیج میشوند؛ چون عالم کون زنده و بیدار است . وَ عِنْدَنَا کِتَـبٌ حَفِیظٌ. (ق/4، و پیش ما کتابی است که همه چیز در آن محفوظ است.) قضیه ای در ایام حج اتفاق افتاد که شایان دقت است ،
این قضیه متعلق به صبیه آیة الله آقا میرزا محمد علی اراکی است که از علماء برجسته و طراز اول حوزه مقدسه علمیه قم و از زهاد و عباد و عُدولی است که در متانت و شخصیت و تقوای ایشان در نزد خاصه و عامه جای تردید و گفتگو نیست . از زمان صباوت متکفل امور شرعیه و تعلیم و آداب و تربیت او شده ام و همه کارهای او زیر نظر من بوده است و در صدق گفتار او هیچ تردیدی نیست . در موسم حج عازم بیت الله الحرام شد تنها، و شوهرش با او نبود. و آنقدر عفیف و با حیا، و از برخورد با مردان تجنب دارد که این سفر به تنهائی برای او ایجاد نگرانی نموده بود و پیوسته در تفکر بود که خدایا چگونه من تنها بروم ؟ من که تا به حال به زیارت بیت الله مشرف نشده ام ؟ و از مناسک و آداب حج عملاً چیزی نمی دانم ، من چگونه طواف کنم و سعی کنم ؟ تا اینکه در آستان سفر قرار گرفت ، و من در موقع حرکت به او گفتم : این ذکر را پیوسته بگو و برو: یا عَلیمُ یا خَبیرُ! خدا از تو دستگیری خواهد نمود؛ چون این سفر واجب است و البته خداوند از میهمانان خود که راه را نمی شناسند و آشنائی ندارند حمایت می نماید. رسانید و مراجعت کرد، و برای ما واقعه خود را در مکه مکرمه هنگام ورود به بیت الله الحرام برای انجام طواف چنین تعریف کرد: من پس از آنکه از میقات احرام بستم و وارد مسجد الحرام شدم که طواف را بجای بیاورم ، دیدم در اطراف کعبه آنقدر جمعیت متراکم است که أبداً من قدرت ندارم طواف کنم ، حجر الاسود را که نقطه ابتدای شروع طواف است پیدا کردم و هر چه خواستم از آنجا شروع کنم و به گرد خانه کعبه طواف کنم ، دیدم أبداً مقدور نیست . بیچاره شدم ، گفتم : خدایا من برای طواف خانه تو آمده ام و می بینی که با این ازدحام و انبوه جمعیت قدرت ندارم ، خدا چکنم ، نمی توانم !؟ کسی به گوش من گفت : خودت را به امام زمانت بسپار و در این فضا با او طواف کن ! من وارد این محل خالی استوانه ای شدم ؛ و دیدم در جلو، حضرت امام زمان مشغول طواف هستند و پشت سر آن حضرت کمی به طرف دست چپ شخص دیگری است ، و من وارد شدم و پشت سر آن دو مشغول طواف شدم و از حجر الاسود شروع کردم و تا هفت شوط را به همین منوال تمام کردم . و در این مدت نه تنها احساس جمعیت نمیکردم بلکه ابداً حتی انگشت کسی به دست یا بدن من اصابت نکرد و در تمام هفت شوط حالِ طواف متوسل به آن حضرت بودم و دست روی شانه های آن حضرت می مالیدم و التماس و تضرع داشتم ، ولی چهره آن حضرت را نمیدیدم چون روی آن حضرت به طرف جلو و در حال اشتغال به طواف بودند و چون هفت شوط طواف به پایان رسید خود را خارج از آن حلقه نگریستم ، و دیگر أبداً امام زمانی و شخص دیگری نبود و دیگر آن حضرت را ندیدم و من از این قضیه فقط یک تأسف دارم و آن اینکه من چرا به آن حضرت سلام نکردم تا جواب سلام آن حضرت را نیز دریافت کنم . عاجز و فقیر دیدن و تبتل و ابتهال بسوی او نمودن و من در سفر حج که مشرف شدم بسیار مشتاق بودم که حجر الاسود را استلام کنم ، و یک روز با جمعی از دوستان همراه برای طواف رفتیم که شاید به کمک و مساعدت آنان قدری جمعیت راه دهند و ما بتوانیم برای یکبار استلام حجر را بنمائیم ، همینکه با آن همراهان و یاوران به نزدیک حجر رسیدیم و نزدیک بود استلام کنیم که ناگهان یک فشار انبوه جمعیت چنان ما را از آنجا بر کنار زد که هر کدام به گوشه ای پرتاب شدیم ! و این نتیجه عدم انقطاع به خدا و همان فی الجمله اعتماد و اتکائی بود که به آن همراهان داشتیم ! معادشناسی 7، صفحه 178-175 داستان:
آگاه شدن حاج عبدالرضاگ عاوی ازکار پنهانی
علامه طهرانی در کتاب خود ماجرایی نقل می کند: دوستی داشتم به نام حاج عبدالزهراء گرعاوی نجفی از اهالی اطراف نجف. وی مردی بود بسیار باهوش و سریع الانتقال و تندذهن ، و در عین حال متدین و عاشق حضرت امام حسین (ع)، دارای حال بکاء و گریه های طولانی و شوریده ، و بدین جهت نیز از مکاشفات صوریه و مثالیه نیز برخوردار بود. شغلش در بغدادو منزلش در کاظمین و خود نیز دارای ماشین سواری و خودش راننده آن بود. شبهای جمعه برای زیارت به کربلا مشرف میشد، و غالباً برای صله أرحام خود و زیارت قبر مطهر حضرت امام علی(ع)به نجف اشرف می آمد. در اوائل آشنائی حقیر با ایشان بود که در اوائل تابستان بنده با تمام عیالات و دو فرزند عازم زیارت دوره شدیم ، و چند روزه به سامرا مشرف شده و سپس به کاظمین آمدیم ، در این وقت آقای حاج عبدالزهراء با ماشین خود برای زیارت به نجف رفته بود و در کاظمین نبود. فردای آن روز آفتاب طلوع کرده بود، که حسب العاده به حرم مطهر کاظمین مشرف شدیم و در مراجعت از حرم ، طفل أکبر اینجانب که در آن وقت چهارسال داشت ، چون چشمش در راه به خیار نوبر افتاد طلب کرد و گریه کرد؛ و اتفاقًا چون قدری حالت اسهال و تردد داشته و برای او خوب نبود ما از خریدن امتناع کردیم ، و او هم اصرار داشت ، تا بالاخره من اعتنائی به گریه او ننمودم و روی دست او زدم و از مقابل خیارها گذشتیم . معادشناسی 7، صفحه 119-116 |
|











