|
جانبازی که در خانه های شمال کارگری می کند !!!!
جانبازی که در خانه های شمال کارگری می کند !!!!
آقانبی که فرزند خانواده ای 7 نفر بوده است در سال 1362 و درحالی که فقط 15 سال داشت دراثر غیبت پدر، ناخواسته "سرپرست خانواده "شد. بقيه در ادامه مطلب ادامه مطلب یاالله نبود ... حاج آقا بریم
یاالله نبود ... حاج آقا بریم
وقتی یک شاگردشوفر،مکبر نماز شود،بهترازاین نمی شود. نمی دانم تقصیر حاج آقای مسجد بود که نماز راخیلی سریع شروع می کرد و بچه هامجبور بودند با سر و صورتی خیس درحالی که بغل دستی هایشان راخیس میکردند،خود رابه نماز برسانند یااشکال ازبچه هابود که وضورا می گذاشتند دم آخر وتند تند یاالله می گفتند و به آقا اقتدا می کردند و مکبر مجبور بود پشت سرهم یاالله بگویدوان الله مع الصابرین .... بنده خدا حاج آقا هر ذکر و آیه ای بلد بود می خواند تا کسی از جماعت محروم نماند . مکبر هم کوتاهی نکرده ، چشم هایش را دوخته بود به ته صف تا اگر کسی وارد شد به جای او یا الله بگوید و رکوع را کش بدهد . وقتی برای لحظاتی کسی واردنشد،ظاهراً بنابه عادت شغلی اش بلندگفت :یاالله نبود...حاج آقا بریم . نمی دانم چندنفرتوی نماززدندزیرخنده ولی بیچاره حاج آقارا دیدم که شانه هایش حسابی افتاده بودندبه تکان خوردن تو هنوز بدنت گرم است
تو هنوز بدنت گرم است يکي از رزمنده ها ميگفت:«در يکي از عملياتها برادري مجروح شد و به حالت اغما فرو رفت و راننده آمبولانس که شهداي منطقه را جمعآوري ميکرد، او را با بقيه شهدا داخل ماشين گذاشت و گاز آن را گرفت و رفت. راننده در آن جنگ و گريز تلاش ميکرده که خودش را از تيررس دشمن دور کند، و از طرفي مرتب ويراژ ميداد. تا توي چالهچولههاي ناشي از انفجار نيفتد، که اين بنده خدا بر اثر جابجايي و فشار به هوش ميآيد و يکدفعه خودش را در جمع شهدا مييابد. اول تصور ميکند ماشين حمل مجروحين است، اما خوب که دقت ميکند ميبيند نه، انگار همه برادران شهيد شدهاند و هراسان بلند شده مينشيند، وسط ماشين و با صداي بلند بنا ميکند به داد و فرياد کردن که برادر! برادر! منو کجا ميبريد؟ من شهيد نيستم، نگهدار ميخوام پياده بشم، منو اشتباهي سوار کرديد....راننده از توي آينه زير چشمي نگاهي به او انداخته و با لحن داشمشتي اش ميگويد:«تو هنوز بدنت گرمه، حاليت نيست، تو شهيد شدي، دراز بکش، دراز بکش، بگذار به کارمون برسيم. و او هم که قضيه را جدي گرفته دوباره شروع به قسم و آيه ميکند که من چيزيم نيست، خودت نگاه کن، ببين و باز راننده ميگويد: بعد معلوم ميشود. خودش وقتي برگشته بود ميگفت:«اين عبارات را گريه ميکردم و ميگفتم، اصلاً حواسم نبود که بابا! حالا نهايتاً تا آخر هم بروي تو را که زندهبه گور نميکنند ولي راننده هم آن حرفها را آنقدر جدي ميگفت که باورم شده بود شهيد شدهام.
خواستيم برويم بهشت
اوايل که به گردان تخريب رفته بوديم يکي از دوستان جديدم جواد حق سبز بود که پاي خود را در عمليات از دست داده بود.
فرزند شهید هاشمی فرمانده جنگهای نامنظم به قتل رسید
به گزارش شبکه ایران، سیدمرتضی هاشمی فرزند شهید سید مجتبی هاشمی که به تازگی نیز ازدواج کرده بود، بعد از ظهر دیروز یکشنبه در حالی که در منزل و در کنار خانواده خود به سر میبرد، به طرز دلخراشی به قتل رسید.
شهید سیدمجتبی هاشمی از فرماندهان جنگهای چریکی فكر كردم رعد و برق بود+تا آخر ايستادهايم
براي مكاتبه با پشت جبهه و خانواده، كاغذ و پاكتهاي چاپي در اختيارمان ميگذاشتند. اين برگهها در طرحها و رنگهاي زيبا و شعارهايي از معصومين (ع) و امام امت (ره) و از جمله شعارهايي كه بيشتر زينتبخش صفحات بود، شعار: «ما تا آخر ايستادهايم.» بود كه ما به آن تبصره ميزديم: «البته بعضي اوقات خسته ميشويم و مينشينيم.»
يك شب در كردستان با گلوله توپ پشت سنگر را زدند. چنين مواقعي ديوارها و سقف سنگر ميلرزيد و احياناً گرد و خاك كمي فرو ميريخت. دور هم جمع شده در حال گفتگو بوديم و يكي از بچهها كه خوابيده بود، هيجان زده بلند شد و گفت: «صداي چي بود؟» گفتم: «توپ، توقع داشتي چه باشد؟» راحت سر جايش خوابيد و گفت: «فكر كردم رعد و برق بود. چون من از رعد و برق ميترسم!»
يه خورده جلوي شكمتان را نگه داريد
ميگفت: «مواظب باشيد هر چه دم دستتان تير و تركش ميآيد نخوريد. اينها بيتالمال است. حساب و كتاب دارد و فردا بايد جوابگو باشيد. مال ملت بيچاره عراق است. سر و ته خرجشان را زدند، از گلويشان بريدهاند براي مهمات، آن وقت شما راه به راه آنها را ميخوريد و شهيد و مجروح ميشويد. اين درست است؟ نشنيدهايد كه في حلالها حساب و في حرامها عقاب! دنيا ارزش ندارد يك خورده جلوي شكمتان را نگه داريد.»
پس چرا تا حالا نگفته بودي پسر؟
وقتي كسي با فاصله به جبهه ميآمد و به اصطلاح ديربهدير سر و كلهاش در منطقه پيدا ميشد به محض اينكه پايش به منطقه ميرسيد، بچهها محاصرهاش ميكردند؛ حقيقت اين بود كه هم خوشحال بودند، هم ميخواستند به هر نحوي شده جبران مافات كرده باشند. از طرفي هم چون تازه از گرد راه رسيده بودند دنبال بهانه مي گشتند، كافي بود كسي بگويد:«خيلي وقته پيدات نيست» يا چه عجب ازاين طرفها! راه گم كردهاي، نترسيدي؟!بلافاصله ديگري پي حرف را ميگرفت و به طعنه ميگفت:«بابا پشت جبهه خدمت ميکنه، ولش كنين». ديگري با تعجب ميپرسيد:«پشت جبهه، باركالله، خوب چه كار ميكند؟ و او صدايش را صاف كرده ميگفت:«جونم برات بگه بافتني مي بافه، بعد آقايي كه شما باشي، مرباي هويج درست ميكنه، ترشي مياندازه و...» بچهها همه با هم ميگفتند:«احسنت، احسنت، آفرين، آفرين، پس چرا تا حالا نگفته بودي پسر، ميترسيدي ريا بشه؟ و خلاصه كاري می كردند كه شخص پشت دستش را داغ كند كه ديگر مرخصي برود يا يك خط در ميان به جبهه بيايد.».
برادر و زهرمار ديگر چه شده؟
دارا وسارا!!!!!!!!!!!!!
دارا وسارا
دارا و گوشواره ، حقا که شرم دارد
شاعر: مرحوم ابوالفضل سپهر ای شهدا شفاعتی کنید ما را +تصاویر
قصه گویم از کدامین دردها
چهره شویم از کدامین گردها صد نیستان ناله دارد نای ما ساز تنهایی بود آوای ما کاروان رفته است و ما جا مانده ایم در میان جمع تنها مانده ایم.....
کجایی ای شهید که... که من در بند دنیا شدم که من در قفس دنیا اسیر شدم نه بال پرواز دارم نه لیاقت آن را
ای شهدا شفاعتی کنید ما را داستان تولد مادرشهيدان محمدزاده بانوی اذان ومناجات
داستان تولد مادرشهيدان محمدزاده بانوی اذان ومناجات
((تصویر پدر و مادر بزرگوار شهیدان محمدزاده)) فرصتی ده که کنم جان بفدای تو حسین جان چه ارزدصنما؟ایمان بفدای تو حسین واینبار میگویم از مادری نستوه از مادری دلاور از شیرزنی که مقتدایش زینب ومولایش علی وعشقش شهادت است شنیدم که تنها آرزویش شهادت خود وفرزندانش است واین یعنی بهشت یعنی لقائ الله خدا کند که ما هم مرگمان شهادت وآرمانمان مبارزه با ظلم باشد تا آخرین نفس کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود در سال 1316 در شهر كوچك اميركلا غلغلهاي به پا شد ماموران رژيم رضاخاني منزل سيديوسف را به محاصره درآوردند و او و همسرش را به امنيه انتقال دادندسيد مستقيما به زندان رفت. ولي همسرش با دو مامور مراقب به تنها بيمارستان بابل بيمارستان دكتر بابايف برده شد.
در شهر اميركلا اين موضوع دهان به دهان پيچيد كه سيد يوسف و همسرش را امنيهها گرفتهاند. بعضيها بدون اينكه علت را بدانندفقط در خصوص دستگيري آنها حرف ميزدند ولي افراد مطلع ميگفتند خديجه خانم همسر سيديوسف حامله است امروز كه در جمع زنان نشسته بود صداي اذان از نوزادي كه در شكمش بود به گوش رسيد و اين موضوع وقتي به گوش مسئولين امنيه رسيد حكم دستگيري سيد و همسرش را دادند ديگر اين موضوع نقل هر محفل و مجلسي شده بودبعضيها ميگفتند پيشبيني شاه نعمتالله ولي همين نوزاددر شكم است. يكسري ميگفتند حكم دستگيري مستقيما از رضاشاه داده شده است. تنها دو چيز بود كه براي مردم اميركلا و بابل مسجل بود، اول شنيدن اذان بود كه جمع زنان حاضر در روز واقعه موضوع را تاييد ميكردند و دوم بيگناهي سيد و همسرش. بعد از 3 ماه انتظار مردم ماموران امنيتي و همچنين دستگاه حكومتي خبر دنيا آمدن دختر سيد يوسف در شهر اميركلا و بابل پيچيد به روايتي رضاشاه و همسرش مستقيما براي مطمئن شدن از دختر بودن طفل به بابل آمدند و وقتي ديدند كودك دختر است دستور آزادي سيد و همسرش را صادر كردند. بابايف پزشك معالج به سيد يوسف پيشنهاد داد كه نام اين دختر را سلطنت بگيرد چرا كه او با به دنيا آمدنش سلطنت پهلوي را ترساند.
سيده سلطنت در سال 1333 در سن هفده سالگي با يك كشاورز قائمشهري ازدواج كرد كه ثمره آن ازدواج 8 فرزند شد كه از ميان آنان ابوالحسن، ابوالقاسم و هادي مفتخر به پوشيدن لباس فاخر شهادت شدند..... مزار مطهر شهیدان محمدزاده
((گلزار شهدا محمودآباد)) برگرفته از وبلاگ پرمحتوای رقص گلها تصاويري از رهبر انقلاب در دوران دفاع مقدس
جانباز ساروی به خيل شهدا پيوست
جانباز ساروی به خيل شهدا پيوست
همزمان با هفته دفاع مقدس اسماعيل برزكوهي جانباز 70 درصد مازندراني امروز با پيوستن به كاروان شهداي دفاع مقدس، گواهي بر مظلوميت ايران در دفاع هشت ساله شد.
گنجینه صوتی >دفاع مقدس
ویژه نامه هفته دفاع مقدس
"" معبر آماده است ... ""
"" معبر آماده است ... ""
با شنیدن نام « معبر» اولین چیزی که به ذهن می آید « شب عملیات » است . « والفجر مقدماتی» و میادین مین فکه عملیات « رمضان» و بشکه های فوگاز عملیات « بيت المقدس» و نخلهاي سوخته « والفجر 8 » و موانع خورشيدي « کربلای ۴ »و غواصان خط شکن...
« کربلای ۵ » و موانع هلالی شکل و سنگر های مثلثی « والفجر 10 » و مينهاي پراكنده در قلب شيارها و تپه ها « بيت المقدس 7 » و معبري به درون آب « مرصـاد» و عملياتي بدون بازگشت براي منافقين كوردل و ........... هزاران مانع و ميدان مين ديگر
و آنگاه است که چهره معصوم تخریبچی جواني را به یاد می آوری که مشغول باز کردن « معبر» است . او خطرها را به جان می خرد تا برای عبور همرزمان خــــود« معبری» بگشاید . صداي مهيب انفجاري كه همزمان با فرياد درد آلود يا حسين(ع) بود ، او را به خود آورد . بيش از يكساعت بود كه همرزمان وي به ترتيب براي معبر زدن وارد ميدان مين شده بودند و پس از دقايقي پيكر غرق خون آنان را به پشت خاكريز منتقل كرده بودند. هنوز چند دقيقهاي نگذشته بود كه انفجار مين فسفري اورا مجروح كرد. معبر به نيمه نرسيده بود كه پيكر غرق خون همرزم ديگرش را هم به عقب منتقل كردند. چپ و راست پر از مین های دشمن است ، انواع مین ها و تله ها ! و موانع ! چه کسی می تواند از این همه موانع بگذرد ... دقايق به كندي ميگذشت و شليك منور و صداي گلوله لحظهاي قطع نميشد. تخريبچي ديگري كه انگار از حال و احوال او متوجه شده بود، بدون هيچ حرفي خود را به معبر رساند و ادامة معبر زدن و خنثي سازي مينها را بر عهده گرفت. ظاهراً معبر به نيمه رسيده بود، ولي باز هم انفجاري ديگر و صداي يا ابوالفضل(ع) در صحرا طنينانداز شد.
ديگر او سر صف بود و بايد راه همرزمانش را ادامه ميداد. تمام اندام او ميلرزيد و با اين لرزش، دستان او نميتوانست حتي مينهاي ضد تانك را خنثي كند ، چه رسد به مينهاي حساس ضد نفر! فرمانده بالاي سر او بود ، ولي او توان بلند شدن از روي خاك را نداشت . فرمانده وقتي حال او را اين چنين ديد ، زير بغلش را گرفت و نيم خيز او را به سمت معبر كشاند و به آرامي در گوشش گفت : مهم نيست! من هم بار اول مثل تو تمام وجودم ميلرزيد . تا اينجا هم كه آمدهاي لطف خدا بوده . گذشتن از خود براي خدا مراحل مختلفي دارد كه اولين گام را تا اينجا درست برداشتهاي . این جمله معروف سردار شهید « علی چیت سازیان » است . « تنها کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن بگذرد که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد» آری : باید خط سفید « معبر» " بله همون طناب معبر" را گرفت تا از خط سیاه مین گذشت ... دنیای ما هم « معبری» است در میان مین ها و موانع دشمن ... ... و باز هم ماهستيم و « تکلیف» تکلیفی که یارانمان دیروز سهم خود را اداء کردند نگو که راه پس و پیش نمانده ! دستی برآر ! آستینی بالا بزن و بگشای راه عبور خویش را و همسفران جا مانده از کاروان را اینک زمـــانه ، زمــــانه توست باز هم « معبری » بزن ! معبري به درون خود ! از هر « معبر» بوی هزاران شهید می آید ... « خط شکنان » معبر زدند تا آینده بماند « معبری » بزنیم تا « گذشته » بماند.
سربندهایتان تصویری از خداست
http://honarhayekhoda.blogfa.com/ سربندهایتان http://honarhayekhoda.blogfa.com/ از طرف مدیر محترم وبلاگ رقص گلها آقا پیروز
میخواهند با نام شهيد كيسه بدوزند
چفيه هاتان را به دست فراموشي سپرديم و وصيت نامه هايتان را نخوانده رها كرديم .
پلاكهايتان را كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است . كسي ديگر به سراغ سربندهايتان نمي رود ديگر كسي نيست كه در وصف گلهاي لاله و شقایق شاعرانه ترين احساسش را بسرايد و بگويد : چرا آلاله آنقدر سرخ است چرا كسي نپرسيد مزار حاج حسین بصیر كجاست و چرا شهيد محمدرضا در قبر خنديد چرا وقتي كه گفتيم : يك گردان كه همگي سربند يا حسين (ع ) بسته بودند شهيد شدند كسي تعجب نكرد
چرا وقتي گفتند : تني معبر عبور ديگران از ميدان مين شد شانه اي نلرزيد چرا هيچ كس نپرسيد : به كدامين گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربريدند وقتي كه گفتيم بعد از پانزده سال پيكر شهيدي را سالم از زير خاك بيرون آوردند كسي تعجب نكرد چرا كسي از حقوق آن كودكي كه در حلبچه شيميائي شد دفاع نكرد ولي با نام حقوق بشر حق را پايمال كردند. چرا نمي دانيم شيميائي چيست و زخم شيميايي چقدر دردناك است
شايد ما نيز از تاولهاي بدنشان مي ترسيم كه روزي بتركد و ما نيز شيميائي شويم . شايد اگر رنج آنها را مي ديديم درك مي كرديم كه چطور ميشود يك عمر با درد زيست نميدانم كه چرا كسي نپرسيد چگونه خدا خرمشهر را آزاد كرد !! اي شهيدان ما بعد از شما هيچ نكرديم .
آن نداي يا حسين (ع ) كه ما را به كربلا نزديك و نزديكتر مي كرد ديگر بگوش نمي رسد. يادتان هست كه به دختران این کشور گفتيد سرخي خونمان را به سياهي چادرتان به امانت مي دهيم . آیا دختران ما امانت دار خوبي بودند و خونتان را فرش راه رهگذران نکردند . يادتان هست هنگامي كه گفتيد : رفتيم تا آسماني شويم و شما بمانيد و بگوئيد كه بر ياران خميني (ره ) چه گذشت . رفتيد ولي يادمان رفت كه حتي يادمانتان را در يك هفته برگزار كنيم .
جايتان خالي اينجا عده اي فرهنگ شهادت را خشونت طلبي مي نامند و شهيد را خشونت طلب وقتي حكايت شما را گفتيم فقط پچ پچي سر دادند و رفتند تا صلح را در كتاب جنگ و صلح تولستوي جستجو كنند. رفتند تا با نام شهيد كيسه بدوزند ولي نفهميدند كه چطور بسيجيان همپاي امامشان جام زهر را نوشيدند و چقدر سخت بود. ديگر كسي نيست تا قلب رهبر امت را شاد كند. عده اي مصلحت ديدند كه مقابل توهين به اسلام و شهيد سكوت كنند ولي ما مصلحت خويش را در خون رقم زديم . راست گفته اند : كه بهشت را به بها ميدهند نه به بهانه و ما عمري است كه بهانه بهشت را ميگيريم . آري بسيجيان !! ميدانم كه از آن روزي كه تمام شهيدان را بدرقه كرديد و برگشتيد دلهايتان را در سنگرها جا گذاشتيد , ميدانم كه هنوز هم دلهايتان هواي خاكريزهاي جنوب را مي كند و مي دانم كه ديگر كسي از بسيج نمي گويد , ولي بدانيد كه تا شما هستيد ما مي توانيم از همت بشنويم و از خاطرات حسين خرازي لذت ببريم و پای صحبت مادر سه شهید محمدزاده بنشینیم , تا شما هستيد ميدانم كه رهبر تنها نيست و تا شما هستيد تنها عشق , تنها ميداندار اين عرصه است . امروز كساني از شهيدان سخن مي گويند كه از ديدن فشنگ نيز واهمه دارند. ولي در ميدان عمل جز سكوت چيزي از آنها نمي بيني .
ما مانديم تا امروز از آنان بگوييم و فرياد برآوريم « ما از اين گردنه آسان نگذشتيم اي قوم » ما مانديم كه نه يك هفته بلكه سالهاي سال از آنان بگوييم . چرا كه خون آنان است كه مي تپد. و يادمان نرود كه اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم . مديون حماسه هايي كه آنان آفريدند. يادمان نرود كه ما هنوز بايد جواب بدهيم كه « بعد از شهدا چه كرديم »
ديروز و امروز
ديروز و امروز ![]() یاد باد ، آن روزگاران ، یاد باد ديروز الو!الو!يا حسين.آنجا جبهه است؟ امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد.عشق بي پاسخ the mobile set is off ديروز خدا همراهمان بود امروز تلفن همراه... ديروز پلاک ها آدرسي از بهشت... امروز همه آدرس ها گم ديروز زنده باد بسيجي،بي حجاب محتاج نگاه ديگران است امروز،نگاه زاده علاقه است،حجاب کيلو چند؟؟ ديروز،آهنگران/شجريان،صداي خاطره ها امروز ،جنيفر لوپز،انريکو،شکيلا ، ديروز آب و آينه و قرآن خدانگهدار امروز،گود نايت ،باي باي ديروز جبهه جنگ کربلا امروز،بزن به سيم اخر،ديوونه شو مثل ما ![]() ![]() ديروز،کربلاي 1،کربلاي 2،كربلاي3وكربلاي4 امروز؛50 ميليارد باد هوا ،خيالي نيست ديروز ماشين اداره،بيت المال امروز ،ماشين اداره ،مال البيت ![]() ديروز ،پاي مصنوعي دستان نامرئي امروز،اعتياد،هپاتيت آچ آي وي ديروز ،نه شرقي نه غربي... امروز،تئوري قرصهاي اکستازي ديروز،سلام بر چشم هاي شيشه اي امروز يک ميليون جراحي بيني ،لنز هاي رنگي ديروز آژير قرمز،اضطراب هاي زرد،انتظار هاي سپيد امروز،عشق هايي کز پي رنگي بود... ديروز ،سفر به چزابه،از کرخه تا راين،بوي پيراهن يوسف امروز،:توکيو بدون توقف: ديروز ،انبوه جانبازان شيميايي ![]() امروز راديو فردا،موج بي بي سي ديروز،غروب جمعه انتظار... امروز،غروب شد باز خيالت به سرم زد ديروز ،وضعيت زرد ،آژير قرمز ،خطر امروز ،کمربند هاي لاغري بي خطر ديروز ،عشق ايثار فداکاري امروز، بي خيال بابا بيا پارتي ديروز ، نخل هاي افسرده،زيتون هاي کال امروز،سي دي جشن جديد استقلال و امروزهنوزنسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميد وار کرده است ![]() ای خدای مهربان گناه من چیست؟
ای خدای مهربان گناه من چیست؟ من،ميشناسمت. باور کن! بهانه نيست. حرف، حرف دل است. شايد از دلي غافل. ميگويند: شجاعت، شرمنده شمايل شما بوده. مروت، درمانده مردانگيهاتان و «خوبيها» وامدار خوبيهاتان. کجا رفتهايد؟! خوبان خدادوست کجا رفتهايد؟! غريبان شهر! ميگويند: زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه. تاکنون به لالهزار لالههاي عاشق رفته اید؟ تاکنون شهر حماسه و ايثار را دیده اید؟ ميگويند: رنگ خاکش چون دشت شقايقهاست. جبهه را دیده اید؟ ، سرزمينهاي هجران کشيده را میشناسید؟ سالهاست در جستجوي شما هستم و شما را نيافتهام. زنجير بند هواي نفس و اسير ديدنيهاي دنيا شدهام و ديگر شما را نميشناسم. آنقدر غرق در دنيايم که يادم ميرود، ياد شما حماسهسازان حماسه سرخ جبههها را. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ دیگر کسي از روزهاي خوب شما نميگويد. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه. دیگر کسي قصههاي عاشقانه و صادقانهتان را نميگويد. دیگر کسی از نگاه پرعاطفه و حرفهاي عاشقانه شما نميگويند دیگر لحظههاي سبز شما را برايمان روايت نميکنند. دیگر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را نميشنوم. آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم. گاهي در دلم سوگواره برپا ميشود. گاهي دلم براي صداي خمپارهها ميتپد. دلم براي نخلهاي سوخته ميسوزد و آهسته و بيصدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه ميکند و به ياد شما آواي غريبي سر ميدهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود ميگريم و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم. من، از شما جدا ماندهام. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيدهام. من، لحظه عروج را در دشت شقايقها بسیار دیده ام. من ماندم و غربت شما را از زمان و زمانه ديدهام. من ماندم و، حديث حادثهها را شنيدهام. روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ غربت ياد شهيد غيرتهاي رفته به باد را زنده نميکند. غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نميکند. غربت ياد شهيد صحبت سرخ لالهها را هويدا نميکند. غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نميکند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعلهور نميکند. آري، زمان زمان غريبي است. قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانههاي امروزي ترانهي دلنواز باران جبههها را از بين برده است. آري! آواي باران به گوشمان نميرسد. عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است. آري! آسمان سينههامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است. کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را. باور کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شدهام و از زيباييهاي شما فاصله گرفتهام. من، اسير مردابهاي تباهيم. طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است. من شهر نخلهاي سوخته را ديدهام. خاک گلگونش را ميشناسم. من چشماندازهاي تماشايياش را ديدهام. نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را ديدهام. آري! من سوگ گلها را ديدهام. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ حکايت پرپر شدن لالههاي خفته در بستر خون را شنيدهام. حکايت شقايقهاي سوخته را، حديث شجاعت و شهامت شما را شنيدهام. آري! من گريهي کودکان پدر از دست داده را دیدهام. آري! من ناله مادران فرزند از دست داده را شنیده ام. با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها ميگردم. آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر، دنبال سرداران رشيد صحنههاي درد ميگردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکهها و ترانهي سنگرها ميتپد. ميخواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما ميگردد و دل آوارهام دنبال دلهاي آسمانی ميگردد و من، در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم طلوع سرخ خندههاتان را تفسير کند، ای خدای مهربان گناه من چیست؟ گوشهايم به دنبال صدايي از غزل، ترانهتر ميگردد و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندنيتر از سپيده. آري! نگاهم از نگاههاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن. من صداي هلهله، همهمه و گريههاي رفتن کاروان شقايقها را شنيدهام. من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعلهور آنان را شنيدهام. من، به دنبال نشان سرخ شهیدانم. من غمي بزرگ را در دل تسلي ميدهم. غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما. زمانه ميخواهد که، من بي غم و درد باشم. روزگار ميخواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آري! زمانه ميخواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نميتوانم لب فرو بندم. آري! من روزگاری همنفس و همسنگرتان بودم . خدا کند، شور جانبازيهاي شما، نگذارد زمزمههاي ناپاک نامردان را نظاره کنم. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ نگاههاي ناپاک، چشمهاي بسياري را فريفته خود ميکنند و فريب ميدهند و به خواب غفلت ميبرند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است. خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند. بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقدههاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخمنامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذارید هر از گاهي شميم نام پاکتان را بشنوم و يادتان را در دل زنده نگه دارم و تصويرتان را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم. بگو دل با غم ماندن چه سازد ؟ ای خدای مهربان گناه من چیست؟ شهيد شيميايي
![]() مريض تخت سيزده
امروز دوباره تب کرد
بيچاره سرفه ميکرد
با گريه روز و شب کرد
لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس ميکشيد
انگار مرگ و بازم
جلوي چشماش ميديد
قرص و سرنگ و کپسول
غذاي هر روزش بود
هواي سرد اتاق
از آه و از سوزش بود
سرفه کن و پس بده
تموم غصههاتو
به من بگو بسيجي
تموم قصههاتو
توي اتاق روي تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لباي خستش
فقط خدا خدا بود
يه روز ميرفت آي سي يو
يه روز ميرفت آزمايش
ديگه حتي تو هفته
يه روز نداشت آسايش
ميگفت نيار هي اينجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه ديگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول
بسته ديگه پرستار
من که يه روز ميميرم
يه روز توي اين اتاق
مرگ و بغل ميگيرم
به من ميگفت دعا کن
تا خوب بشم يا شهيد
آخرشم بيخبر
از تو اتاق پر کشيد
رفت و تازه فهميدم
کي بود، چي شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
يه شب پيش خدا رفت
غروب جمعه بود که
رفتم بهشتزهرا (س)
از يه نفر پرسيدم
گفتم: سلام هي آقا
اسم و نشون و دادم
به پيرمرد خسته
گفتش کنار اون بید
که شاخههاش شکسته
پاهام جلوتر از من
ميرفت به سمت يک قبر
انگار که پر ميزد
اصلاً نداشت کمي صبر
نوشته بود روي قبر
علي کيميايي
دو، ده، شصت و هشت
شهيد شيميايي
![]() بهزاد پودات
کربلاي چهار
بنام شهيدان
کربلاي چهار يادش بخير
باز ايام خون رنگ کربلاي چهار آرام و بي صدا نزديک شد. ايامي که تک تک روزهايش يادآورغيرت وهمت جواناني بود که تمامي بود و نبود خود را عاشقانه و بي ادعا به معرکه شرف و مردانگي آوردند و از براي عزت و سربلندي اسلام و امت اسلام جانانه و مخلصانه کوشيند و با نثار جان وجواني خود در کمال سربلندي و پيروزي بيرون آمدند و اگر همت و غيرت و شرف و از جان گذشتگي آن جوانان عاشق و پاکباز نبود اينک اين سرزمين رنگارنگ هزارجلوه اينگونه آزاد و آباد روزگار سپري نمي کرد عمليات کربلاي چهار ، گلچين کننده بهترين و پاکترين جوانان اين شهر و اين ديار باغيرت دلاورپرور بود جواناني که تاريخ معاصر ايثار و شجاعت وميهن پرستي يکايک آنان را در قلب خود جاي داده و قصه شهامت و فداکاري آنها تا دنيا هست و تا اين کشور باقيست موجبات افتخار و عزت و شرف اين مرز و بوم خواهد بود يادشان بخير
سالگرد عمليات كربلاي۴ گراميباد مجتبي خامنهاي» و «مهدي هاشمي» همرزمان دوران دفاع مقدس
مجتبي خامنهاي» و «مهدي هاشمي» همرزمان دوران دفاع مقدس
آرزوی پیرترین رزمنده دفاع مقدس
اصطلاحات و تعبیرات درجبهه
اصطلاحات و تعبیرات (قسمت اول)در پشت خاکریزها به اصطلاحاتی برخورد می کردیم که به قول خودمان تکیه کلام دلاوران روز و پارسایان شب بود. عبارت های آشنایی که در ضمن ظاهر طنز آلود مفهوم تذکر دهنده به همراه داشت. تعدادی از این اصطلاحات و تعبیرات جنگ را با هم مرور می کنیم. 1- زره پوش: 2- ذوالفقار: قایقهای دو موتوره.... 3- زوروی دسته: نیرویی که دور از چشم دیگران و بچه های دسته ظروف غذا را می شوید، ظروف آب را آب می کند و سنگر و چادر را نظافت می کند ؛ به نحوی که هیچ وقت هیچ کس نمی داند که این کارها به وسیله چه کسی انجام شده است. کنایه از اینکه مثل زورو سر بزنگاه حاضر می شود، کارش را می کند و بعد دوباره غیبش می زند. 4- زیر شلواری آستین کوتاه: شورت پاچه بلند تا سر زانو. شورت خشت مالی، شورت با ایدئولوژی و ... همه به همین معنی بودند. 5- زیر پاسپورتتان را آقا امضا نکرده: نمی توانید داخل خاک عراق شوید. 6- ضریب زاویه صفر شده: شهید شده است. از کتاب فرهنگ جبهه جلد چهارم (اصطلاحات و تعبیرات) نوشته سید مهدی فهیمی يادش بخير
|
|



تا پایان هفته بسیج هر روز یک لطیفه
























![[تصویر: f15qr.gif]](http://i25.tinypic.com/f15qr.gif)










.jpg)











به گزارش خبرنگار «تابناك»، خرداد ماه گذشته حجتالاسلام سيدحسن خميني به روايت حضور خود در جبهه و برخورد عاطفي امام خميني(ره) با وي پرداخت. اما اين موضوع درباره سيدمجتبي خامنهاي و مهدي هاشمي، فرزندان رئيسجمهور و رئيس مجلس وقت نيز مصداق داشته و جالب آنكه در مقاطعي اين دو تن همرزم يكديگر بودهاند.
