تبليغاتX
کربلایی110/علی اکبر محمدزاده مازندرانی

عبادت عاشقانه علی ع

نمونه ای از اظهار عبادت عاشقانه علی ع در دعای کمیل

اگر به مضامین دعای کمیل این دعای عالیه المضامین توجه کنیم،
مضامین این دعا از اول آن:
الّلهُمَّ اِنّی أسألُکَ یَرحمَتِکَ الَّتی وَسِعَت کُلَّ شَیءٍ تا آخر:
وَسَلَّمَ تَسلیماً کثیراً دارای معانی بسیار بلندی است.
ببینید علی ع  چه می گوید و معنی پرستش عاشقانه
و سپاسگزارانه و معنی از خود خارج شدن چیست.
با توجه به اینکه در منطق علی ع  کوچکترین اغراق و مبالغه نیست
خصوصاً آن جا که با خدای خودش سخن می گوید،
به جمله هایی می رسیم که برای ما اصلاً قابل تصور نیست.
 راجع به آتش جهنم می گوید:
وَ هذا ما لا تَقُوم لَهُ السَّمواتُ وَالأَرض؛
آتش جهنم از نوع آتشهای دنیا نیست،

آتشی است که تمام آسمان ها و زمین در مقابل آن مقاومت ندارند.
 در عین حال در همانجا می گوید:
هَسبنی صَبَرتُ عَلی عَذابِکَ فَکیفُ أصبِرُ عَلی فِراقِکَ
و هَبنی صَبَرتُ عَلی حَرَّ نارِکَ
فَکیفَ أصبِرُ عَنِ النَظَرِ إلی کَرامتِک؛
بار الها گو اگر صبر کنم بر عذابت پس چگونه بر جدایی از تو شکیبا باشم
و گو اگر صبر کنم بر سوز آتش جهنمت پس چگونه صبر کنم
بر چشم پوشی از نگاه بر کرامتت.
فرضاً طاقت صبر بر چنین عذابی را داشته باشم،
صبر بر جدایی از تو را ندارم

 (عبادت عاشقانه یعنی این) فرضاً صبر مقاومت در مقابل آن حرارت ها را
داشته باشم چگونه می توانم در مقابل اینکه کرامتت از من گرفته شده
و لطفت از من باز داشته شده است صبر نمایم؟!
صبر این را هرگز علی  ع ندارد. عبادت پرستشانه این است.
مقام انسان خیلی بالاتر از این است. منحصر به علی علیه السلام نیست.
در دنیا زیاد هستند انسانهایی که واقعاً می رسند به حدی که حافظ می گوید:
در ضمیر ما نمی گنجد به غیر از دوست کس *** هر دو عالم را به دشمن ده که ما را دوست بس


 

نوشته شده توسط كربلايي در یکشنبه 1388/02/27 ساعت 6:33 موضوع معارف اسلامی: | لينک ثابت


عشق از نظر عرفا

عرفا مدعی هستند که همه عشقها حقیقی است:
عشق حقیقی است مجازی مگیر *** این دم شیر است به بازی مگیر

اینها فلاسفه را که عشق را دو نوع می دانند رد می کنند، مدعی هستند که در معشوقهای مجازی هم، عاشق در عین حال که خودش نمی داند، معشوق را به اعتبار این که پرتوی از او هست دوست دارد. به عقیده آنها اصلا محال است که انسان غیر خدا را دوست داشته باشد.
محی الدین (ابن عربی) می گوید: ما احب احد غیر خالقه (به خاطر همین حرفهاست که عده ای از فقها به او حمله کرده اند). می گوید: احدی تا کنون غیر از خالق خودش را دوست نداشته لکن احتجب عنه تعالی تحت زینب و سعاد و هند و... او در زیر نامهای معشوقهای مجازی پنهان است، معشوق حقیقی خود اوست.
http://th01.deviantart.com/fs4/300W/i/2005/141/b/9/Poppy_by_kirabraid.jpg

در این زمینه، مولوی شعرهایی دارد، می گوید:
جرعه ای بر ریختی زان خفیه جام *** بر زمین خاک من کأس الکرام
در مقام تمثیل ذکر می کند. می خواهد بگوید که جرعه ای از عشق الهی بر روی خاک ریخته، و اگر انسان، موجود خاکی را دوست می دارد به اعتبار آن جرعه ای است که روی خاک ریخته شده است.
گشت بر زلف و رخ از جرعه نشان *** خاک را شاهان همی لیسند از آن
این عارف می گوید اگر همه، خاک را آنچنان در آغوش می گیرند و می لیسند به اعتبار این است که از آن جرعه چیزی در آن هست. بعد می گوید:
جرعه خاک آمیز چون مجنون کند *** مر شما را صاف او تا چون کند
می گوید این معشوق مجازی به اعتبار اینکه یک ذره از آن جرعه در آن ریخته شده، شما را اینجور کرده، این اگر صاف بشود - یعنی اگر به خود آن حقیقت برسی - دیگر چه خواهی شد؟! بنابراین منافاتی نیست که به ظاهر یعنی در خیال خود انسان معشوق، یک انسان باشد، ولی در حقیقت، معشوق حقیقی، آن انسان نباشد بلکه آن ظاهری باشد که در این مظهر به شکلی خودش را ظاهر کرده است.


 

نوشته شده توسط كربلايي در شنبه 1388/02/05 ساعت 3:19 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت


شهيد شيميايي

http://salimehyasari.googlepages.com/Khansar_Sping_19.jpg


مريض تخت سيزده

3

امروز دوباره تب کرد

3

بيچاره سرفه مي‌کرد

3

با گريه روز و شب ‌کرد

3

لُپاش گل انداخته بود

3

به زور نفس مي‌کشيد

3

انگار مرگ و بازم

3

جلوي چشماش مي‌ديد

3

قرص و سرنگ و کپسول

3

غذاي هر روزش بود

3

هواي سرد اتاق

3

از آه و از سوزش بود

3

سرفه کن و پس بده

3

تموم غصه‌هاتو

3

به من بگو بسيجي

3

تموم قصه‌هاتو

3

توي اتاق روي تخت

3

روزا کارش دعا بود

3

ذکر لباي خستش

3

فقط خدا خدا بود

                  http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2005/12/162644_orig.jpg

3

يه روز مي‌رفت آي سي يو

3

يه روز مي‌رفت آزمايش

3

ديگه حتي تو هفته

3

يه روز نداشت آسايش

3

مي‌گفت نيار هي اينجا

3

سوزن و سوپ و آمپول

3

بسه ديگه خواهشاً

3

سرم، سرنگ و کپسول

3

بسته ديگه پرستار

3

من که يه روز مي‌ميرم

3

يه روز توي اين اتاق

3

مرگ و بغل مي‌گيرم

3

به من مي‌گفت دعا کن

3

تا خوب بشم يا شهيد

3

آخرشم بي‌خبر

3

از تو اتاق پر کشيد

                 http://www.dananews.ir/images/news/2009_01_25__17_51_51_news.jpg

3

رفت و تازه فهميدم

3

کي بود، چي شد، کجا رفت

3

چه قدر براش سخت گذشت

3

يه شب پيش خدا رفت

3

غروب جمعه بود که

3

رفتم بهشت‌زهرا (س)

3

از يه نفر پرسيدم

3

گفتم: سلام هي آقا

3

اسم و نشون و دادم

3

به پيرمرد خسته

3

گفتش کنار اون بید

3

که شاخه‌هاش شکسته

3

پاهام جلوتر از من

3

مي‌رفت به سمت يک قبر

3

انگار که پر مي‌زد

3

اصلاً نداشت کمي صبر

3

نوشته بود روي قبر

3

علي کيميايي

3

دو، ده، شصت و هشت

3

شهيد شيميايي

3

http://www.picfa.ir/images/43lrzpu7wibh8xizi0um.jpg


  بهزاد پودات 


 

نوشته شده توسط كربلايي در چهارشنبه 1388/02/02 ساعت 8:33 موضوع با شهدا: | لينک ثابت


روح خدا خمینی

 

  

گوش کنید 

سخنراني امام در مورد حفظ اسلام

 

گوش کنید 

سخنراني امام در مورد دخالت آمريكا در ايران

 

گوش کنید  

سخنراني امام در مورد آزمايش خدا

گوش کنید  

سخنراني امام در مورد قرآن كريم

 

گوش کنید 

سخنراني امام در مورد آمريكا


 

نوشته شده توسط كربلايي در پنجشنبه 1387/11/10 ساعت 13:53 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت


عشق و روابط محبت آمیز در قرآن

عشق و محبت تنها منحصر به عشق حیوانی جنسی و حیوانی نسلی نیست بلکه نوع دیگری از عشق و جاذبه هست که در جوی بالاتر قرار دارد و اساسا از محدوده ماده و مادیات بیرون است و از غریزه ای ماوراء بقاء نسل، سرچشمه می گیرد و در حقیقت فصل ممیز جهان انسان و جهان حیوان است و آن عشق معنوی و انسانی است، عشق ورزیدن به فضائل و خوبیها و شیفتگی سجایای انسانی و جمال حقیقت.
عشقهائی کز پی رنگی بود         ***       عشق نبود عاقبت ننگی بود
زانکه عشق مردگان پاینده نیست ***      چون که مرده سوی ما آینده نیست
عشق زنده در روان و در بصر        ***      هر دو می باشد زغنچه تازه تر
عشق آن زنده گزین کو باقی است***     وز شراب جانفزایت ساقی است
عشق آن بگزین که جمله انبیا      
***      یافتند از عشق او کار و کیا

و این عشق است که در آیات بسیاری از قرآن، با واژه " محبت " و احیانا " ود " یا " مودت " از آن یاد شده است. این آیات در چند قسمت قرار گرفته اند:

1 - آیاتی که در وصف مؤمنان است و از دوستی و محبت عمیق آنان نسبت به حضرت حق، یا نسبت به مؤمنان سخن گفته است: «و الذین آمنوا اشد حبا لله؛ آنان که ایمان آورده اند در دوستی خدا سختترند» (بقره/ 165) « و الذین تبوؤا الدار و الایمان من قبلهم یحبون من هاجر الیهم و لا یجدون فی صدورهم حاجة مما اوتوا و یؤثرون علی انفسهم و لو کان بهم خصاصة؛ و کسانی (از انصار) که پیش از آنها خانه و ایمان (خویش) را آماده کردند، کسانی را که به سویشان هجرت کردند دوست دارند، و نسبت به آنچه به آنها داده شده در دل خود احساس نیاز نمی کنند و (آنها را) بر خود مقدم می دارند، هر چند خود بدان نیاز مبرمی داشته باشند» (حشر/ 9). 
2- آیاتی که از دوستی حضرت حق نسبت به مؤمنان سخن می گوید:
«ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین؛ خدا توبه کاران و پاکی طلبان را دوست دارد» (بقره/ 222).
«و الله یحب المحسنین؛ خدا نیکوکاران را دوست دارد» ( بقره/ 195). 
«ان الله یحب المتقین؛ خداوند،پرهیزگاران رادوست دارد»آل عمران/ 76،توبه/4). 
«و الله یحب المطهرین؛ خدا دوست دارد پاکیزگان را »( توبه/108)
«ان الله یحب المقسطین؛ خدا دوست دارد عدالت کنندگان را» ( مائده/ 42، حجرات/9، ممتحنه / 8).

3 - آیاتی که متضمن دوستیهای دو طرفی و محبتهای متبادل است: دوستی حضرت حق نسبت به مؤمنین و دوستی مؤمنان نسبت به حضرت حق و دوستی مؤمنین یکدیگر را:

«قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم؛ بگو اگر دوست دارید خدا را، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را برایتان ببخشاید» (آل عمران/ 31).

«فسوف یأتی الله بقوم یحبهم و یحبونه؛ خدا بیاورد قومی را که دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند» (مائده/ 54). (محبت مؤمنان نسبت به یکدیگر).

«ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا؛ کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته کرده اند، به زودی خدای رحمان برای آنان محبتی(در دل ها) قرار خواهد داد». ( مریم/ 96).

«و جعل بینکم مودة و رحمة؛ در میان شما با همسرانتان دوستی قرار داد و مهر افکند»  (روم/21). و همین علاقه و محبت است که ابراهیم برای ذریه اش خواست، و پیغمبر خاتم نیز به دستور خداوند برای خویشانش طلب کرد


 

نوشته شده توسط كربلايي در دوشنبه 1386/11/15 ساعت 5:20 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت


رهبر انقلاب در مزار شهدا

در آستانه‌ ايام‌الله دهه فجر و سالروز ورود تاريخي امام راحل به ميهن اسلامي، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، رهبر انقلاب اسلامي، صبح امروز، با حضور در مرقد مطهر حضرت امام خميني (ره) به مقام شامخ بنيانگذار جمهوري اسلامي اداي احترام كردند.

 رهبر انقلاب اسلامي با خواندن فاتحه، ياد و خاطره آن امام راحل را گرامي داشتند.
ايشان سپس با حضور بر مزار شهداي هفتم تير و گلزار شهدا براي روح مطهر آنان آرزوي علو درجات كردند.
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط كربلايي در جمعه 1386/11/12 ساعت 6:16 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت


اتمام حجت امام حسين(ع) باياران ورفتن حضرت قاسم به ميدان

       اتمام حجت امام  حسين(ع) باياران ورفتن حضرت قاسم به ميدان

          این مطلب انسان رامنقلب میکند لطفا با وضو بخوانید 

امام حسین علیه السلام در عصر تاسوعا همه اصحاب را در یک خیمه جمع کرد و برای آخرین بار اتمام حجت نمود. اول تشکر کرد؛ تشکر بسیار بلیغ و عمیق، هم از خاندان و هم از اصحاب خودش. فرمود: من اهل بیتی بهتر از اهل بیت خودم و اصحابی باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. در عین حال فرمود: همه شما می دانید که اینها جز شخص من به کس دیگری کاری ندارند، هدف اینها فقط من هستم، اینها اگر به من دست بیابند به هیچیک از شما کاری ندارند. شما می توانید از تاریکی شب استفاده کنید و همه تان بروید، بعد هم فرمود هر کدام می توانید دست یکی از این بچه ها و خاندان مرا بگیرید و ببرید. تا این جمله را فرمود، از اطراف شروع کردند به گفتن اینکه: یا اباعبدالله ما چنین کاری بکنیم؟! «بداهم بهذا القول العباس بن علی» اول کسی که به سخن درآمد برادر بزرگوارش ابوالفضل العباس بود )بحار الانوار ج 44 ص 393، ارشاد شیخ مفید ص 231، اعلام الوری ص 235)

اینجا است که باز سخنانی واقعا تاریخی و نمایشنامه ای می شنویم. هر کدام به تعبیری حرفی می زنند، یکی می گوید آقا! اگر مرا بکشند و بعد بدنم را آتش بزنند و خاکسترم را به باد بدهند و دو مرتبه زنده بکنند و هفتاد بار چنین کاری را تکرار بکنند، دست از تو بر نمی دارم، این جان ناقابل ما قربان تو نیست. آن یکی می گوید اگر مرا هزار بار بکشند و زنده کنند، دست از دامن تو بر نمی دارم. حضرت هر کاری که لازم بود انجام دهد تا افراد خالصا و مخلصا در آنجا بمانند، انجام داد.
مردی بود که اتفاقا در همان ایام محرم به او خبر رسید که پسرت در فلان جنگ به دست کفار اسیر شده، خوب جوانش بود، و معلوم نبود چه بر سرش می آید. گفت من دوست نداشتم که زنده باشم و پسرم چنین سرنوشتی پیدا بکند. خبر رسید به اباعبدالله که برای فلان صحابی شما چنین جریانی رخ داده است. حضرت او را طلب کردند، از او تشکر نمودند که تو مرد چنین و چنان هستی. پسرت گرفتار است، یک نفر لازم است برود آنجا پولی، هدیه ای ببرد و به آنها بدهد تا اسیر را آزاد بکنند. کالاهایی، لباسهایی در آنجا بود که می شد آنها را تبدیل به پول کرد. فرمود اینها را می گیری و می روی در آنجا تبدیل به پول می کنی بعد می دهی بچه ات را آزاد می کنی. تا حضرت این جمله را فرمود، او عرض کرد: «اکلتنی السباع حیا ان فارقتک»  )بحار الانوار ج 44 ص 394 )درنده های بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کاری بکنم.  پسرم گرفتار است، باشد، مگر پسر من از شما عزیزتر است؟!

در آن شب بعد از آن اتمام حجتها وقتی که همه یکجا و صریحا اعلام وفاداری کردند و گفتند ما هرگز از تو جدا نخواهیم شد، یکدفعه صحنه عوض شد، امام علیه السلام فرمود حالا که این طور است، بدانید که ما کشته خواهیم شد. همه گفتند الحمدلله، خدا را شکر می کنیم برای چنین توفیقی که به ما عنایت کرد، این برای ما مژده است، شادمانی است. طفلی در گوشه ای از مجلس نشسته بود که سیزده سال بیشتر نداشت. این طفل پیش خودش شک کرده که آیا این کشته شدن شامل من هم می شود یا نه. از طرفی حضرت فرمود تمام شما که در اینجا هستید، ولی ممکن است من چون کودک و نابالغ هستم مقصود نباشم. رو کرد به اباعبدالله و گفت: یا «عماه!؛ عمو جان!» «و انا فی من قتل؟؛ آیا من جزء کشته شدگان فردا خواهم بود؟»

نوشته اند اباعبدالله در اینجا رقت کرد و به این طفل که جناب قاسم بن الحسن است، جوابی نداد. از او سؤالی کرد، فرمود: پسر برادر! تو اول به سؤال من جواب بده تا بعد من به سؤال تو جواب بدهم، اول بگو: «کیف الموت عندک؟؛ مردن پیش تو چگونه است، چه طعم و مزه ای دارد؟» عرض کرد: «یا عماه احلی من العسل؛ از عسل برای من شیرینتر است». تو اگر بگویی که من فردا شهید می شوم، مژده ای به من داده ای. فرمود بله فرزند برادر، «اما بعد ان تبلو ببلاء عظیم؛ ولی بعد از آنکه به درد سختی مبتلا خواهی شد، بعد از یک ابتلای بسیار بسیار سخت». گفت خدا را شکر، الحمد لله که چنین حادثه ای رخ می دهد. حالا شما ببینید با توجه به این سخن اباعبدالله، فردا چه صحنه طبیعی عجیبی به وجود می آید. بعد از شهادت جناب علی اکبر، همین طفل سیزده ساله می آید خدمت اباعبدالله در حالی که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است، اسلحه ای به تنش راست نمی آید. زره ها را برای مردان بزرگ ساخته اند نه برای بچه های کوچک . کلاه خودها برای سرافراد بزرگ مناسب است نه برای بچه کوچک. عرض کرد: عموجان! نوبت من است، اجازه بدهید به میدان بروم. (در روز عاشورا هیچکس بدون اجازه اباعبدالله به میدان نمی رفت. هر کس وقتی می آمد، اول سلامی عرض می کرد: السلام علیک یا اباعبدالله، به من اجازه بدهید)

اباعبدالله به این زودیها به او اجازه نداد. شروع کرد به گریه کردن، قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن. نوشته اند: «فجعل یقبل یدیه و رجلیه»)این عبارت در مقابل به این صورت است: فلم یزل الغلام یقبل یدیه و رجلیه حتی اذن له. بحار الانوار ج 45 ص 34، مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 27) یعنی قاسم شروع کرد دستها و پاهای اباعبدالله را بوسیدن. آیا این، برای این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت بکند؟ او اصرار می کند و اباعبدالله انکار. اباعبدالله می خواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر می خواهی بروی ، برو، اما با لفظ به او اجازه نداد، بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت بیا فرزند برادر، می خواهم با تو خداحافظی بکنم. قاسم دست به گردن اباعبدالله انداخت و اباعبدالله دست به گردن جناب قاسم. نوشته اند این عمو و برادر زاده آنقدر در این صحنه گریه کردند (اصحاب و اهل بیت اباعبدالله ناظر این صحنه جانگداز بودند) که هر دو بی حال و از یکدیگر جدا شدند. این طفل فورا سوار بر اسب خودش شد.
راوی که در لشکر عمر سعد بود، می گوید یک مرتبه ما بچه ای را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جای کلاه خود یک عمامه بسته است، و به پایش هم چکمه ای نیست، کفش معمولی است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم هم نمی رود که پای چپش بود، و تعبیرش این است: «کانه فلقه القمر» (مناقب ابن شهرآشوب ج 4 ص 106، و نظیر این عبارت در اعلام الوری ص 242 و اللهوف ص 48 و بحار الانوار ج 45 ص 35 و ارشاد شیخ مفید ص 239 و مقتل الحسین مقرم 331، تاریخ طبری ص 256 ذکر شده است) گویی این بچه پاره ای از ماه بود، این قدر زیبا بود. همان راوی می گوید: قاسم که داشت می آمد، هنوز دانه های اشکش می ریخت. رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفی می کردند که من کی هستم. همه متحیرند که این بچه کیست. همین که در مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد:
ان تنکرونی فانا ابن الحسن *** سبط النبی المصطفی المؤتمن
مردم اگر مرا نمی شناسید، من پسر حسن بن علی بن ابیطالبم
هذا الحسین کالاسیر المرتهن *** بین اناس لاسقوا صوب المزن

این مردی که اینجا می بینید و گرفتار شما است، عموی من حسین بن علی بن ابیطالب است (بحار الانوار ج 45 ص 34)
جناب قاسم به میدان می رود. اباعبدالله اسب خودشان را حاضر کرده و به دست گرفته اند و گویی منتظر فرصتی هستند که وظیفه خودشان را انجام بدهند. من نمی دانم دیگر قلب اباعبدالله در آن وقت چه حالی داشت. منتظر است، منتظر صدای قاسم که ناگهان فریاد یا عماه قاسم بلند شد. راوی می گوید ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتی سوار اسب شد و اسب را تاخت کرد. تعبیر او این است که مانند یک باز شکاری خودش را به صحنه جنگ رساند. نوشته اند بعد از آنکه جناب قاسم از روی اسب به زمین افتاده بود در حدود دویست نفر دور بدن او بودند و یک نفر هم می خواست سر قاسم را از بدن جدا بکند، ولی هنگامی که دیدند اباعبدالله آمد، همه فرار کردند و همان کسی که به قصد قتل قاسم آمده بود زیر دست و پای اسبان پایمال شد. از بس که ترسیدند، رفیق خودشان را زیر سم اسبهای خودشان پایمال کردند. جمعیت زیاد، اسبها حرکت کرده اند، چشم، چشم را نمی بیند، به قول فردوسی:
ز سم ستوران در آن پهن دشت *** زمین شد شش و آسمان گشت هشت
هیچکس نمی داند که قضیه از چه قرار است. «و انجلت الغبره» (بحار الانوار ج 45 ص 35، ارشاد شیخ مفید ص 239، مقتل الحسین مقرم ص 332، اعلام الوری ص 243، اللهوف ص 48، مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 27) همین که غبارها نشست، حسین را دیدند که سر قاسم را به دامن گرفته ( خدا رحمت کند مرحوم اشراقی واعظ معروف قم را، گفت یکبار من در حضور مرحوم آیت الله شیخ عبدالکریم حائری یزدی این روضه را که متن تاریخ است، عین مقتل است و یک کلمه کم و زیاد در آن نیست خواندم. به قدری مرحوم حاج شیخ گریه کرد که بی تاب شد. بعد به من گفت فلانی خواهش می کنم بعد از این در هر مجلسی که من هستم، این قسمت را دیگر نخوان که من تاب شنیدنش را ندارم )

در حالی که جناب قاسم آخرین لحظاتش را طی می کند و از شدت درد پاهایش را به زمین می کوبد. «والغلام یفحص برجلیه، نوجوان پاهایش را بر زمین می سایید» (مقتل الحسین مقرم ص 332، بحار النوار ج 45 ص 35، مقتل الحسین خوارزمی ج 2 ص 28، اللهوف ص 48، اعلام الوری ص 243، ارشاد شیخ مفید ص 239، مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 108) آن وقت شنیدند که ابا عبدالله چنین می گوید: «یعز و الله علی عمک ان تدعوه فلا ینفعک صوته» (مناقب ابن شهر آشوب ج 4 ص 107، اللهوف ص 48، بحار الانوار ج 45 ص 35، ارشاد شیخ مفید ص 239، اعلام الوری ص 243، مقتل الحسین مقرم ص 332، تاریخ طبری ج 6 ص 257) پسر برادرم! چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنی یا عماه، ولی عموی تو نتواند به تو پاسخ درستی بدهد، چقدر بر من ناگوار است که به بالین تو برسم اما نتوانم کاری برای تو انجام بدهم

                                                                                                             التماس دعا از همه برادران وخواهران


 

نوشته شده توسط كربلايي در پنجشنبه 1386/10/27 ساعت 1:45 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت


بسيج چيست و بسيجي كيست؟

بسيج چيست و بسيجي كيست؟ 

اگر بخواهيم مفهوم بسيج و بسيجي را در ادبيات انقلاب اسلامي جستجو كنيم ، چاره اي جز بيان مرادمان حضرت امام (ره) از بسيج و بسيجي نداريم. در انديشه امام(ره) بسيج نهادي است اجتماعي با ابعاد متعدد. در اين نگرش بسيج ديگر صرفاً سازماني نظامي نيست كه فقط در زمان جنگ و براي دفاع در مقابل دشمن شكل گرفته باشد، بلكه نهادي است وسيع و پاسخگوي نيازهاي اساسي و حياتي جامعه و با اجزاي ديگر نظام، چنان هماهنگي و پيوند دارد كه انفصال آن جز با انحلال جامعه اسلامي متصور نيست. بسيج در صورتي مي تواند نهادي جامع و شامل جهات متعدد و پايدار شناخته شود كه نيازهاي دايمي و باورها و ارزش هاي فرهنگي پديد آورنده آن به روشني تعريف شوند، اين نيازها ممكن است اقتصادي، سياسي، فرهنگي و يا نظامي باشند.
به فرموده امام(ره) « بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پر ثمري است كه شكوفه هاي آن بوي بهار وصل و طراوت يقين و حديث عشق مي دهد، بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامي است كه پيروانش بر گلدسته هاي رفيع آن، اذان شهادت و رشادت سر داده اند. بسيج ميقات پا برهنگان معراج انديشه پاك اسلامي است كه تربيت يافتگان آن، نام ونشاني در گمنامي و بي نشاني گرفته اند.»(1)
از ديدگاه امام بسيجي كسي است كه در عمل علاقه خود را به پيشرفت و حفظ و گسترش اقتدار نظام اسلامي و شأن و حيثيت ملت مسلمان نشان دهد. يعني بسيجي بودن معيار و ملاكي است كه بر اساس آن ميزان تعهد اعضاي آن به اصول و آرمان هاي انقلابي سنجيده مي شود.

صحيفه نور، جلد 21، ص 195

 


 

نوشته شده توسط كربلايي در جمعه 1386/09/02 ساعت 21:25 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت


شفاى چشم بيمار

شفاى چشم بيمار

در عصر مرجعيت آيت الله العظمى بروجردى چند نفر از آشنايان و بستگان معظم له براى درمان بيمارى چشم يك بانوى علويه از خانواده خود به قم آمده بودند تا پس از زيارت مرقد مطهر حضرت معصومه(س) و ديدار آيت الله بروجردى براى مداواى چشم آن علويه به تهران بروند. آن ها پس از ديدار با معظم له به حرم مطهر مشرف مى شوند. يكى از اساتيد مورد اطمينان مى گفت: در همان روز (پس از درس) همراه حضرت آيت الله العظمى بروجردى به منزلش مى رفتيم، در مسير راه چند نفر از اهالى بروجرد به حضور آيت الله بروجردى آمدند، آيت الله بروجردى از آن ها پرسيد: «پس چرا براى درمان چشم بانو علويه به تهران نرفتيد؟!»

آن ها با خوشحالى جواب دادند آن علويه در حرم حضرت معصومه(س) متوسل شد و به بركت آن حضرت، چشمانش شفا يافت!

آيت الله بروجردى بى آن كه ترديد كند، با شنيدن اين كرامت، از رفتن به منزل منصرف شده و همان دم براى تشرف به حرم حضرت معصومه(س) روانه شد و با نهايت تواضع به زيارت و شكرگزارى پرداخت. به اين ترتيب آن بانوى علويه شفا يافت و ديگر براى معالجه به تهران نرفت.

نكته قابل توجه اين كه، مرجع كل آيت الله العظمى بروجردى به صحت اين گونه كرامت ها اطمينان داشت، از اين رو بى درنگ و خاضعانه از خداى بزرگ و سپس از حضرت معصومه تشكر مى كرد.

منبع: كتاب حضرت معصومه(س)، چشمه جوشان كوثر، با اندكى تلخيص.


 

نوشته شده توسط كربلايي در یکشنبه 1386/08/20 ساعت 14:42 موضوع عاشقانه ها: | لينک ثابت