|
معاینه جانبازان توسط پورفسور سمیعی
معاینه جانبازان توسط پورفسور سمیعی
![]() پروفسور مجید سمیعی، متخصص مغز و اعصاب مقیم آلمان صبح امروز، 17 آبان 28 مریض که اکثر آنها از جانبازان کشورمان بودند، معاینه کرد.
به گزارش خبرنگار حیات، پروفسور سمیعی سالی چند بار به دعوت بنیاد شهید و امور ایثارگران به ایران سفر می کند و هربار تعدادی از جانبازان که دچار بیماری های مختلف مغز و اعصاب هستند معاینه می کند و پزشکان و متخصصان مغز و اعصاب ایرانی از تجارب مختلف این دانشمند ایرانی استفاده می کنند و از علوم روز جهان در زمینه مغز و اعصاب آشنا می شوند.
در سفر اخیر پروفسور سمیعی به ایران جانبازانی که دچار ترکش های مغزی یا صدمه نخاعی و تشنج ناشی از آن هستند مورد معاینات قرار گرفتند و مشکل تشنج بسیاری از آنها با عمل جراحی و حتی بدون نیاز به دارو مرتفع می شود. تاريخ انتشار: ۱۷ آبان ۱۳۸۸
جانباز شيميايي عصر ديروز در بيمارستان ساسان به شهادت رسيد.
سيد عنايتالله ناصري جانباز شيميايي و از بازمانده گردان فجر بهبهان عصر ديروز در بيمارستان ساسان به شهادت رسيد.
به گزارش پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي، سيد عنايت الله ناصري در سال 1365 در حالي كه 19 سال داشت به جبهه رفت و به دفاع از كيان اسلامي پرداخت. جانباز ساروی به خيل شهدا پيوست
جانباز ساروی به خيل شهدا پيوست
همزمان با هفته دفاع مقدس اسماعيل برزكوهي جانباز 70 درصد مازندراني امروز با پيوستن به كاروان شهداي دفاع مقدس، گواهي بر مظلوميت ايران در دفاع هشت ساله شد.
"" معبر آماده است ... ""
"" معبر آماده است ... ""
با شنیدن نام « معبر» اولین چیزی که به ذهن می آید « شب عملیات » است . « والفجر مقدماتی» و میادین مین فکه عملیات « رمضان» و بشکه های فوگاز عملیات « بيت المقدس» و نخلهاي سوخته « والفجر 8 » و موانع خورشيدي « کربلای ۴ »و غواصان خط شکن...
« کربلای ۵ » و موانع هلالی شکل و سنگر های مثلثی « والفجر 10 » و مينهاي پراكنده در قلب شيارها و تپه ها « بيت المقدس 7 » و معبري به درون آب « مرصـاد» و عملياتي بدون بازگشت براي منافقين كوردل و ........... هزاران مانع و ميدان مين ديگر
و آنگاه است که چهره معصوم تخریبچی جواني را به یاد می آوری که مشغول باز کردن « معبر» است . او خطرها را به جان می خرد تا برای عبور همرزمان خــــود« معبری» بگشاید . صداي مهيب انفجاري كه همزمان با فرياد درد آلود يا حسين(ع) بود ، او را به خود آورد . بيش از يكساعت بود كه همرزمان وي به ترتيب براي معبر زدن وارد ميدان مين شده بودند و پس از دقايقي پيكر غرق خون آنان را به پشت خاكريز منتقل كرده بودند. هنوز چند دقيقهاي نگذشته بود كه انفجار مين فسفري اورا مجروح كرد. معبر به نيمه نرسيده بود كه پيكر غرق خون همرزم ديگرش را هم به عقب منتقل كردند. چپ و راست پر از مین های دشمن است ، انواع مین ها و تله ها ! و موانع ! چه کسی می تواند از این همه موانع بگذرد ... دقايق به كندي ميگذشت و شليك منور و صداي گلوله لحظهاي قطع نميشد. تخريبچي ديگري كه انگار از حال و احوال او متوجه شده بود، بدون هيچ حرفي خود را به معبر رساند و ادامة معبر زدن و خنثي سازي مينها را بر عهده گرفت. ظاهراً معبر به نيمه رسيده بود، ولي باز هم انفجاري ديگر و صداي يا ابوالفضل(ع) در صحرا طنينانداز شد.
ديگر او سر صف بود و بايد راه همرزمانش را ادامه ميداد. تمام اندام او ميلرزيد و با اين لرزش، دستان او نميتوانست حتي مينهاي ضد تانك را خنثي كند ، چه رسد به مينهاي حساس ضد نفر! فرمانده بالاي سر او بود ، ولي او توان بلند شدن از روي خاك را نداشت . فرمانده وقتي حال او را اين چنين ديد ، زير بغلش را گرفت و نيم خيز او را به سمت معبر كشاند و به آرامي در گوشش گفت : مهم نيست! من هم بار اول مثل تو تمام وجودم ميلرزيد . تا اينجا هم كه آمدهاي لطف خدا بوده . گذشتن از خود براي خدا مراحل مختلفي دارد كه اولين گام را تا اينجا درست برداشتهاي . این جمله معروف سردار شهید « علی چیت سازیان » است . « تنها کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن بگذرد که در سیم خاردار نفس گیر نکرده باشد» آری : باید خط سفید « معبر» " بله همون طناب معبر" را گرفت تا از خط سیاه مین گذشت ... دنیای ما هم « معبری» است در میان مین ها و موانع دشمن ... ... و باز هم ماهستيم و « تکلیف» تکلیفی که یارانمان دیروز سهم خود را اداء کردند نگو که راه پس و پیش نمانده ! دستی برآر ! آستینی بالا بزن و بگشای راه عبور خویش را و همسفران جا مانده از کاروان را اینک زمـــانه ، زمــــانه توست باز هم « معبری » بزن ! معبري به درون خود ! از هر « معبر» بوی هزاران شهید می آید ... « خط شکنان » معبر زدند تا آینده بماند « معبری » بزنیم تا « گذشته » بماند.
چرا فراموش شديم
دل گفته های یک جانباز اعصاب و روان مدت هاست که از کوچکترین سرو صدا خیلی زود عصبانی می شوم و از فرم لباس پوشیدن مردم بخصوص بسیاری از خانمها در سطح شهر آنقدر حرص و غصه می خورم که دلم می خواهد...........!!
آرایش پسرها زنانه شده! زیر ابروها را بر می دارند. اصلا همه مردم بفکر راحتی و نشستن و خوردن و پول شده اند! ماشین های گران قیمت از سر و کول هم بالا می روند! مد و مد بازی، خارجی صحبت کردن،میزان فهم و شعور مردم شده است،
کیسه های زباله را که نگاه می کنی پر از برنج و مواد غذایی است که مایحتاج چند روز یک خانواده مستاجر سه يا چهار نفره است!!!
بی حیایی در رفتار مردم نشانه زرنگی و فهم بالای آنهاست و ارزش شده است.
گوش هام مرتب صدای زنگ یا وزوزمثل: صدای حرکت گلوله توپخانه را می ده! نمی توانم آرام یک گوشه بنشینم، بی قرارم ! نه طاقت نشستن دارم، نه حال ایستادن! می خوام برم ولی چند قدم که می رم برمی گردم ببینم کجا بودم؟ نمی دونم چرا کسی مرا نمی بیند. دیگر کسی یادی از من و دوستانم نمی کند. مگر جنگ نظامی که تمام شود دشمن تسلیم شده؟ اگر این حرف راست باشد پس ماهواره ها چرا تعطیل نشده اند.
خیلی از شب ها،از صدای خودم دوباره بیدار می شوم. یعنی همه را بیدار می کنم، خیس آبم، دست ها یا سرم خیلی درد می کند، بعدها می فهمم که یا به چیزی خوردم یا به کسی آسیب زدم، بیچاره همسرم، خیلی آهسته گریه می کند، خیلی تلاش می کنم ناراحت یا اذیت نشن، به کسی گیر ندم!!
میگوید خیلی دوستم دارد، واقعا راست می گوید. مرتب با بچه ها دعوا و مرافعه می کند،
دائم به آنها می گوید، باباتون خيلي مرده، خیلی با غیرته، مردم باید قدر امثال اورا بیشتر بدانند.
خلاصه خیلی به آنها می گوید مراقب باباتون باشيد. استخوان هایم درد می کند. خیلی از وقت ها بچه ها را می بینم که روبرویم تکه تکه می شوند و خون و گوشت و استخوان هایشان روی صورت و بدنم پاشیده می شود و باز احساس می کنم و نه یک دفعه بلکه هزاران دفعه.
گناه من وآنها چه بود. بچه ها وقتی به جبهه ها می آمدند،
بسیاریشان زن و بچه مریض و گرفتاری های زیادی داشتند، ولی نمی توانستند پیش زن و بچه هایشان بمانند یا دنبال کرایه های عقب افتاده خود باشند چرا؟ مگر خودت یادت نمی آید؟ اصلا خودت کجا بودی؟ ! خیلی حیف هست ، مردم یادشان رفته ما چه کار کردیم! ![]() خیلی ها هدف هواپیماهایی می شدند که شهرها را بمباران می کرد، ضد هوایی هایی که شلیک می کرد ومسابقه رفتن به زیر زمین ها و به پناهگاه های خارج از شهر و... نمی دانم!!!
وخیلی هاشان از مملکت فرار می کردند. اما ما آقا(امام خمینی«ره») را دوست داشتیم چراکه حرف و کلام خدا را می زد
و ما می رفتیم به دنبال بی غیرت هایی که شب و روز به دنبال بی غیرت کردن مردم ما بودند و این به یک روز و یک ماه نکشید بلکه 8 سال به طول انجامید و ما جنگیدیم. آنها خیلی بودند ، حدود 30 الی 40 کشور نامرد را بیرون کردیم و یک وجب خاک را هم به آنها ندادیم ولی مردم چرا ما را فراموش کردند...
ای خدای مهربان گناه من چیست؟
ای خدای مهربان گناه من چیست؟ من،ميشناسمت. باور کن! بهانه نيست. حرف، حرف دل است. شايد از دلي غافل. ميگويند: شجاعت، شرمنده شمايل شما بوده. مروت، درمانده مردانگيهاتان و «خوبيها» وامدار خوبيهاتان. کجا رفتهايد؟! خوبان خدادوست کجا رفتهايد؟! غريبان شهر! ميگويند: زمزمه دعايتان با نغمه قرآن و توسل آميخته بود و سنگرهاتان پر بود از بوي باران، بوي سبزه. تاکنون به لالهزار لالههاي عاشق رفته اید؟ تاکنون شهر حماسه و ايثار را دیده اید؟ ميگويند: رنگ خاکش چون دشت شقايقهاست. جبهه را دیده اید؟ ، سرزمينهاي هجران کشيده را میشناسید؟ سالهاست در جستجوي شما هستم و شما را نيافتهام. زنجير بند هواي نفس و اسير ديدنيهاي دنيا شدهام و ديگر شما را نميشناسم. آنقدر غرق در دنيايم که يادم ميرود، ياد شما حماسهسازان حماسه سرخ جبههها را. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ دیگر کسي از روزهاي خوب شما نميگويد. از سکوت شب سنگرها، از درد دلهاي شبانه. دیگر کسي قصههاي عاشقانه و صادقانهتان را نميگويد. دیگر کسی از نگاه پرعاطفه و حرفهاي عاشقانه شما نميگويند دیگر لحظههاي سبز شما را برايمان روايت نميکنند. دیگر زمزمه حديث سفرهاي غريبانه را نميشنوم. آري! من آشناي غزلهاي خاطرات شمايم. گاهي در دلم سوگواره برپا ميشود. گاهي دلم براي صداي خمپارهها ميتپد. دلم براي نخلهاي سوخته ميسوزد و آهسته و بيصدا ساقه زرد غم و اندوه در دلم ريشه ميکند و به ياد شما آواي غريبي سر ميدهم و در اين روزگار غريب به غربت و تنهايي خود ميگريم و به ياد شما، دوباره جان مي گيرم. من، از شما جدا ماندهام. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ من، قصه مرغان مهاجر را بارها شنيدهام. من، لحظه عروج را در دشت شقايقها بسیار دیده ام. من ماندم و غربت شما را از زمان و زمانه ديدهام. من ماندم و، حديث حادثهها را شنيدهام. روزگار، نه. زمانه، نه. زمان، زمان غريبي است. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ غربت ياد شهيد غيرتهاي رفته به باد را زنده نميکند. غربت ياد شهيد حديث عشق و جنون را رها نميکند. غربت ياد شهيد صحبت سرخ لالهها را هويدا نميکند. غربت ياد شهيد ابرهاي تيره دل را سپيد نميکند وغربت ياد شهيد غيرت ما را شعلهور نميکند. آري، زمان زمان غريبي است. قرارهاي امروزي آواي بي قراران را از يادها برده است، ترانههاي امروزي ترانهي دلنواز باران جبههها را از بين برده است. آري! آواي باران به گوشمان نميرسد. عطر سرخ ايثار بويش را از دست داده است. آري! آسمان سينههامان از آواي غربت ياران، بغض ابر گرفته است. کجائيد؟! اي لبهاي خاموش، تا با صداي آشناي خود برايم بگوئيد رازهاي در زنگار نهفته را، قصه شوق پرواز را. باور کنيد! من اسير دنياي دردآلود و نازيبا شدهام و از زيباييهاي شما فاصله گرفتهام. من، اسير مردابهاي تباهيم. طوفان حوادث، در اين زمانه غربت از شما جدايم کرده است. من شهر نخلهاي سوخته را ديدهام. خاک گلگونش را ميشناسم. من چشماندازهاي تماشايياش را ديدهام. نخلهاي ثابت و نخلهاي بي سر را ديدهام. آري! من سوگ گلها را ديدهام. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ حکايت پرپر شدن لالههاي خفته در بستر خون را شنيدهام. حکايت شقايقهاي سوخته را، حديث شجاعت و شهامت شما را شنيدهام. آري! من گريهي کودکان پدر از دست داده را دیدهام. آري! من ناله مادران فرزند از دست داده را شنیده ام. با چشمان مضطرب و گريانم به دنبال يادگاري از آن روزها ميگردم. آري! از روي يک نياز و براي فهميدن يک راز بيشتر، دنبال سرداران رشيد صحنههاي درد ميگردم. دنبال آنان که هنوز دلهاشان براي عطر پوکهها و ترانهي سنگرها ميتپد. ميخواهم دلي عاشق برايم از دلهاي شکسته و پريشان بگويد. چشمانم به دنبال چشمهاي باراني شما ميگردد و دل آوارهام دنبال دلهاي آسمانی ميگردد و من، در اين تنهايي به دنبال يک روح دريايي که برايم طلوع سرخ خندههاتان را تفسير کند، ای خدای مهربان گناه من چیست؟ گوشهايم به دنبال صدايي از غزل، ترانهتر ميگردد و نگاهم، به دنبال نگاهي ماندنيتر از سپيده. آري! نگاهم از نگاههاي آلوده بسياري بيزار است و از صداي غرقه در لجن. من صداي هلهله، همهمه و گريههاي رفتن کاروان شقايقها را شنيدهام. من، غم آواز مردان مرگ آفرين و فرياد شعلهور آنان را شنيدهام. من، به دنبال نشان سرخ شهیدانم. من غمي بزرگ را در دل تسلي ميدهم. غم نبودن با شما، دوري از شما و غربت شما. زمانه ميخواهد که، من بي غم و درد باشم. روزگار ميخواهد مرا به عشرت و شهوت دعوت کند. آري! زمانه ميخواهد که راحت تن فراهم کنم و روح سرگشته را رها سازم اما من نميتوانم لب فرو بندم. آري! من روزگاری همنفس و همسنگرتان بودم . خدا کند، شور جانبازيهاي شما، نگذارد زمزمههاي ناپاک نامردان را نظاره کنم. ای خدای مهربان گناه من چیست؟ نگاههاي ناپاک، چشمهاي بسياري را فريفته خود ميکنند و فريب ميدهند و به خواب غفلت ميبرند. گويي آغاز خوابهاي خوش فرا رسيده است. خدا کند که روح بلندتان هميشه مرا مدد کند. بگذار حرفهايم، در دل بماند و عقدههاي غريبانه خود را در سينه، نگه دارم و زخمنامه غربت و تنهايي را برايت شرح ندهم. آري! بگذارید هر از گاهي شميم نام پاکتان را بشنوم و يادتان را در دل زنده نگه دارم و تصويرتان را در خاطره ايام جاري و باقي نگه دارم. بگو دل با غم ماندن چه سازد ؟ ای خدای مهربان گناه من چیست؟ شهيد شيميايي
![]() مريض تخت سيزده
امروز دوباره تب کرد
بيچاره سرفه ميکرد
با گريه روز و شب کرد
لُپاش گل انداخته بود
به زور نفس ميکشيد
انگار مرگ و بازم
جلوي چشماش ميديد
قرص و سرنگ و کپسول
غذاي هر روزش بود
هواي سرد اتاق
از آه و از سوزش بود
سرفه کن و پس بده
تموم غصههاتو
به من بگو بسيجي
تموم قصههاتو
توي اتاق روي تخت
روزا کارش دعا بود
ذکر لباي خستش
فقط خدا خدا بود
يه روز ميرفت آي سي يو
يه روز ميرفت آزمايش
ديگه حتي تو هفته
يه روز نداشت آسايش
ميگفت نيار هي اينجا
سوزن و سوپ و آمپول
بسه ديگه خواهشاً
سرم، سرنگ و کپسول
بسته ديگه پرستار
من که يه روز ميميرم
يه روز توي اين اتاق
مرگ و بغل ميگيرم
به من ميگفت دعا کن
تا خوب بشم يا شهيد
آخرشم بيخبر
از تو اتاق پر کشيد
رفت و تازه فهميدم
کي بود، چي شد، کجا رفت
چه قدر براش سخت گذشت
يه شب پيش خدا رفت
غروب جمعه بود که
رفتم بهشتزهرا (س)
از يه نفر پرسيدم
گفتم: سلام هي آقا
اسم و نشون و دادم
به پيرمرد خسته
گفتش کنار اون بید
که شاخههاش شکسته
پاهام جلوتر از من
ميرفت به سمت يک قبر
انگار که پر ميزد
اصلاً نداشت کمي صبر
نوشته بود روي قبر
علي کيميايي
دو، ده، شصت و هشت
شهيد شيميايي
![]() بهزاد پودات
جانباز شيميايي
بنام خدای شهیدان
نميدانم آيا تا به حال يک جانباز شيميايي که دچار عارضه ريوي باشد را از نزديک ديدهايد يا نه؟نميدانم بگويم خوشا به سعادتتان که آن اسوههاي صبر را ديدهايد و يا اينکه... ديدن رنج و مشقت يک انسان براي هرکسي سخت و منقلب کننده است، چه برسد به ديدن انساني که حتي عاديترين نياز حياتيش، يعني تنفس را با سختي انجام ميدهد! مرداني که کم هم نيستند و اگر حال و حوصلهاش را داشته باشيم! و همت کنيم، ميتوانيم در آسايشگاههاي شهرمان به ديدارشان برويم. تابه حال چند بار به ملاقات اين کوههاي استقامت رفتهايم تا نمونههايي زنده! از پايمردي را ببينيم و از خواب شيرين روزمرگي خود بيدار شويم؟! آيا تا به حال صداي خسخس نفسهايشان راشنيدهايم؟ به خداوندي خدا قسم، خسخس نفسهايشان نجوايي عاشقانه با ملائک است.
ولي شنيدنش گوش بصيرت ميخواهد که من ندارم! و شايد حتي وقتي چند لحظهاي به آن گوش ميسپاريم، خود احساس خفگي کنيم!!تا به حال ديده ايدشان؟ وقتي ميبيني نفسش کم ميآيد؛ وقتي ميبيني دانههاي درشت عرق از پيشانيش سرازير ميشود؛ وقتي ميبيني لبهايش کبود ميشود؛ وقتي ميبيني با اسپريهاي کوچک و بزرگ خود، سعي ميکند تا راه نفسش را باز کند؛ وقتي ميبيني کوله پشتي خاکي رنگي را هميشه به دنبال خود ميکشد و هراز گاهي از ماسک اکسيژن درونش استفاده ميکند؛
وقتي ميبيني مجبور است نفس کشيدن، که يک حرکت غيرارادي و در ظاهر راحت وبيدردسر است را با زحمت انجام دهد و به همين دليل زود خسته شود و به قول يکي از همين عزيزان "گاهي يادمان ميرود که بايد نفس بکشيم...!!" به چه ميانديشي؟ آيا ميتوان باور کرد که براي به دست آوردن مال و مقام دنيا خطر کردهاند و به آغوش گاز خردل، VX، تابون، سارين و انواع گازهاي عامل خون و اعصاب رفتهاند؟ جواب به اين سوال کاملاً مشخص است، ولي ما فراموش ميکنيم که بر جوانان اين سرزمين، آنهايي که هم سن و سال من و تو بودند و از همه چيز خود گذشتند چه گذشت. پس بياييد اگر مرهمي بر درد کهنه شان نيستيم، نمک زخمشان نباشيم. سنگر زخمهای جنگ
![]() ((( لطفا بخوانید)))
نظر شما درباره این مردان مرد چیست؟
زخم هایى که بوى شلمچه داشت!
"این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما از همسخنی با آنان گریزانیم! البته من فکر نمىکنم چیزى غیر از یک تیغه باشد. روزهاى اول که آمدند توى محل ما خانه اجاره کردند، زیاد اهمیت ندادم. گفتم شاید "آسم" و یا ناراحتىاى دیگر دارد. دو سه شب که گذشت خیلى کلافه شدم؛ رفتم و زنگ خانهشان را زدم، طبقه دوم. زنش بود، آمد دم در. اولش رویم نشد چیزى بگویم، ولى وقتى فکر سر و صدا و سرفههای وقت و بی وقت افتادم، به خودم جرأت دادم و گفتم: - مىبخشین آبجی، آقاتون تشریف دارن؟ ناراحت و شرمنده، انگار که همسایههاى دیگر هم قبل از من گفته باشند، گفت: - دارن نماز مىخونن، اگه امرى هست بفرمایین! کمى آرام تر گفتم: - خواهرِ من اگه ایشون ناراحتى داره، مریضه، ببرینش دکتر، خوب نیست آدمِ مریض همین طورى توى خونه بمونه ... باعث ناراحتى اهل خونهاس ... سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: - چشم، حتماً ... حتماً مىبرمش دکتر ... با همسایههاى دیگر هم صحبت کردم، آنها هم شاکى بودند ولى هیچ کدام مثل ما ناراحتى نمىکشیدند. اتاق خواب شان درست پنجره به پنجرۀ اتاق خواب ما بود. یک بار دیگر که رفتم درِ خانهشان، خودش آمد دم در. جوانى بود شاید ۳۰ ساله. مىگفتند بچه دار نمىشوند. شاید همین مریضش کرده بود. یک دستمال جلوى صورت گرفته بود و مدام سرفه مىکرد و خلط بالا مىآورد. حالم داشت بهم مىخورد. خیلى خودم را نگه داشتم، دیگر کلافه شده بودم، بهش گفتم: ـ آقا جون اگه حالت بده برو دکتر. اگه درمون داره که خُب، خوبش کن. اگه نه که برو یه جایى خونه بگیر، تو بیابونا یه جایى که کسى نباشه که حداقل مزاحم آسایش و آرامش مردم نشى. مردم خسته هستن صبح تا شب جون کندن، کار کردن مىخوان یه دیقه تو خونه شون آرامش داشته باشن. آخه درست نیس که آسایش مردمو به هم بزنین. والله من فقط احترام این رو که خیلى مؤمن و مسجدى هستین نگه داشتم و گرنه چند بار تا حالا شکایت کرده بودم. یه شب نشد ما راحت بخوابیم.عین بمب و موشک، تاپ و تاپ پنجرههامون مىلرزه، باور کنین خدارو خوش نمی یاد. اونم از شما که اهل خدا و پیغمبرید... دیگر همه حرف هایم را با او زدم. او فقط سرفه مىکرد و سر تکان داد. یک بار که خوب نگاه کردم، دیدم توى چشمانش که سرخ شده بودند، اشک جمع شده. حتماً از سرفههایش بوده. مىگفتند از بس همسایههاى قبلىشان ناراحت وشاکى بودهاند، این خانه را دربست اجاره کردهاند. همسایهها مىگفتند در عرض یک سال چندخانه عوض کردهاند. آن شب بدجورى عصبانى شدم. نصفه شب بود. یک آن یاد موشکباران ها افتادم. چى کشیدیم توى آن شب ها. رفتم در خانهشان، زنگ نزدم، محکم با مشت در را کوبیدم. همچین که صداى دویدنِ کسى را توى پلهها شنیدم، حتم داشتم خودش است و شاید مىخواست بیاید دعوا. خودم را آماده کردم. قصد داشتم هرچى که از دهانم در مىآید بگویم: - خجالت هم خوب چیزیه. شماها دیگه شرف رو خوردین، حیارو تف کردین. بخواد این جورى باشه، همین امشب یه کلنگ ورمى دارم و دیوار رو خراب مىکنم تا هم شماها راحت بشین هم ما. یا شب سرفه کن روز مردم راحت باشن، یا روز سرفه کن شب مردم آسایش داشته باشن ... یه ساعت نباید خفهخون بگیرى؟ اعصاب مردم رو خورد کردى. از بس صداى سرفههاى جنابعالى اومده مغزمون ورم کرده. اصلا خواب از خونهمون رفته. اگه یه بار دیگه صداى سرفهات بلند بشه، خونهرو روى سرتون خراب مىکنم. بگم خدا اون بىدینىرو که خونهرو به شما اجاره داده چیکار کنه. همینه دیگه. آسایش و امنیترو از مردم گرفتین. همین امشب یه استشهاد محلى جمع مىکنیم که از این محل بیرونتون کنن... آمدم با مشت در را بکوبم که در باز شد. نزدیک بود مشتم بخورد توى صورت زنش که آمد در را باز کرد. سعى کردم خودم را کنترل کنم ولى عصبانیتم را از دست ندهم. یک دفعه دیدم زنش دارد گریه مىکند؛ تا مرا دید دستپاچه شد. بریده، بریده با گریه گفت: ـ برادر ... خدا واسه بچههات حفظت کنه... آقامون داره از دست مىره... حالش خیلى خرابه... گیرکردم. ماندم چیکار کنم. بىاختیار گفتم: - اگه چیزیه من برم ماشینم رو بیارم... ولى او با هقهق گفت: - نه آقا... تلفن زدم آژانس ماشین بفرسته... شما بیایین بالاى سرش باشین من یه زن تنهام...
رفتم بالا. وسط اتاق یه تشک پهن شده بود. شده بود مثل نى. زردِ زرد. سرفههایش خیلى سخت و جان خراش بودند. سطلِ کنار دستش پر بو از خلط خونى. گفتم: - آخه آبجی، ورش دارین زود ببریمش درمانگاه سر کوچه... او گفت: - آخه این رو هر دکترى نمیشه ببریم... اهمیتى ندادم. گفتم شاید دکتر خصوصى داشته باشند، آن هم که الان توى خانهاش خواب است. سرفههایش سخت شد. شکمش خیلى تند بالا و پایین مىرفت. خیلى سخت و با سر و صدا نفس مىکشید. یکى دو تا از همسایهها هم آمدند. زن و دختر من هم آمدند. زنم اولش شاکى بود ولى وقتى اوضاع را دید رفت طرف زن او. شروع کرد به دلدارى و گِلگى: - عیبى نداره خواهر، خوب مىشه... این دور و زمونه مریضی هاى بدى اومده. باید از همون اول مىبردینش دکتر. کوتاهى کردین ولى بازم دیر نشده همین درمونگاه سر کوچه دکتر کشیک خوبى داره. از همون اول اگه پی گیر مىشدین حالا نه خودتون عذاب مىکشیدین، نه همسایهها ... زدم به پهلوى زنم. رویم که به او بود، افتاد به قاب عکس روى طاقچه. کنار آینه و شمعدان، بغل قرآن، عکس یک جوان قوى و تنومند بود که لباس بسیجى تنش کرده بود، توى جبهه بود. عجب هیکلى داشت. از آنها بود که مىگویند یک تنه ۱۰ تا مرد را حریف است. زن همسایهمان که دید من دارم به عکس نگاه مىکنم، رفت آن را برداشت و گرفت جلوى صورتش و شروع کرد به گریه کردن. گفتم: ـ مىبخشین آبجى، این خدا بیامرز کیه؟ نگاهش را که بلند کرد، بدجورى اشک صورتش را پوشانده بود. مثل این که حرف بدى زده باشم، یک آه بلند کشید که زن هاى همسایه دویدند طرفش. سریع آمدم کنار. فکر کردم که باید برادرش باشد که این جورى برایش گریه مىکند.آن مرد داشت دست و پا مىزد، حالش خیلى بد شده بود. با پنجههایش کم مانده بود تشک را تکه پاره کند. گفتیم که بلندش کنیم و با ماشین ببریمش درمانگاه. تا آمدم بلندش کنم مچ دستم را گرفت. فشار سختى داد، تندتند نفس نفس مىزد. بدنش تقلاى شدیدى داشت. سعى کردم مچم را از دستش خلاص کنم ولى نشد. بدجورى گرفته بود. لبانش به ذکرى مىجنبید. صدایى به گوش نمىرسید جز خِرخِر نفس زدن. خودش را این طرف و آن طرف مىانداخت. خون از گلویش بیرون مىزد. گرماى تند و بدبویى از دهانش بیرون مىآمد. براى اولین بار از روزى که آمده بودند به این محل، صدایش را شنیدم. مدام با خرخر نفس مىگفت: - سوختم ... سوختم ... سوختم… یک دفعه خودش را بلند کرد و کوبید زمین. به سختى نفسى کشید و شکمش از حرکت باز ایستاد. بدنش آرام شد. خونابه از گوشه لبش جارى گشت. صداى جیغ همسرش در اتاق پیچید و همه را به وحشت انداخت. همه مات شان برده بود که چى شده. ناگهان قاب عکسى که دست زنش بود، پرت شد و صاف افتاد بغل تشک او، روى گُل هاى سرخ و زرد قالى. شیشه قاب عکس خرد شد. ریزریزریز، خوب که به عکس توى قاب نگاه کردم، دیدم چشمانش آشناست. سرم گیج رفت یک نگاه انداختم به صورت او که چشمانش باز مانده بود. نگاه همان نگاه بود. تسبیحى سفید از آنهایى که حاجی ها از مکه مىآورند، در دست چپش بود. چشمم افتاد به چیزى که در دست چپ تصویر داخل قاب بود. خوب که خیره شدم دیدم یک ماسک ضد گاز شیمیایى است. چقدر هواى این اتاق گرفته. دارم خفه مىشم. این بوى سیر از کجاست؟ خاطرات جبهه جانباز شیمیایی
![]() درد دل یک جانباز شیمیایی با امام زمان (عج)
متن زیر نامهای از یک جانباز شیمیایی و به عبارت دیگر، درد دلی از یک رزمنده سالهای دفاع مقدس با آقا امام زمان(عج) است. متن نامه را بدون کم کاست از نظر نوع نگارش و کاربرد کلمات و عبارات، عیناً در زیر آوردهام. من حرف یا نظر خاصی در مورد این مطلب ندارم. البته نه اینکه حرفی نباشد، ولی شاید بهتر باشد درد دلها را برای دل نگه داشت! همین.
باسمه تعالی
مرا میشناسی. من یک روستاییام. یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران. از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان. شاید مرا نشناسی! خیلی ها مرا نمیشناسند. اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند. اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد. اینان بزرگان را میشناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را میشناسند، کسی با ما کاری ندارد. خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.
ارباب من؛ آیا تو هم مرا فراموش کردهای؟ تو هم مرا نمی شناسی. البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چهکار! ولی من تو را می شناسم. با عقل و قلب کوچک خود تورا شناختهام. پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است". مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظهای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یکصدا تو را فریاد می زدیم. من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن میگفتم و سرود العجل سر میدادم. آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم. همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود. همانی که وقتی کلاه آهنی میگذاشتم چشمانم را نیز میپوشاند. همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم. چند لحظهای میشد که هیچ چیز نمیدیدم، نفسم به سختی بالا میآمد. آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم. درست است که از مقربین نبودهام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم. ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب میآوردی. چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".
مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر میشود. دیگر زندگی برایم به سختی میگذرد. قلبم یاریم نمی کند. پزشکان کارآیی ریههایم را روز به روز کمتر گزارش میدهند. اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد. بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریهام میگیرد. از خشونتی که چند لحظه قبل انجام دادهام از خودم بدم میآید. به خدا دست خودم نیست. فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خوردهام مرا متلاشی کرده است.
از رنجها نمینالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام. از مشکلات مالی نمیگویم. نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان میشود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت میکنم. از طعنه عوام نمیگویم که زیاد ناراحتم نمیکنند.
آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام میشدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟ یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبههها فرا می خواندند؟ یادت هست که بعضیها میگفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟ حتما که یادت هست.
آری همانان الان نیز هستند! البته کمی فرق کردهاند، میزهایشان بزرگتر و رنگینتر شده، اتاقشان را مبلمان کردهاند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره میکند. رقص صندلی گردانشان دل را مینوازد. همانان که رفته رفته اندازه ریشهایشان کوتاهتر شده و صورتهایشان صافتر و خوش سیماتر! اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد. حتما لیاقتش را دارند.
آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! میبینند، دعوایمان میکنند، ما را دیوانه خطاب میکنند. از یقه ما میگیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون میاندازند. تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.
نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم. آری مولای من وضع این گونه است. خود بهتر میدانی که چه نامهها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام. دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.
ای عزیزتر از جان؛ برگها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیدهای؟ اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست. خدا پدرشان را رحمت کند. نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست. حتماً برگههای پزشکی و نسخههایم را نیز دیدهای. پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمیتوانم.
دیگر خسته شدهام. از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند. آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد. پس زیاد نمانده است. خواستم قلبم خالی شود. حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن. بچه های قلم چند رباعي تقديم به جانبازان عزيز
جا ماندهام از قافلهي چلچلهها سرشارم از انتظار بي حوصلهها
با بال شكسته شوق رفتن دارم اي كاش كه ميشكست اين فاصلهها بيدستم و پا، بريدهام از همه جا اي عشق بگو، كجاست شهر شهدا؟ ديروز گرفتي از تنم دست، ولي امروز بگير دست احساس مرا * * * * *
* * * * *
تقديم به جانبازان شيميايي
جانبازان شيميايي:
آنانکه مريد چهارده معصومند همواره به جرم عاشقي ، محکومند اين طايفه ، سرنوشتشان معلوم است يا کشته تيغ عشق يا مسمومند عمل جراحی بدون بیهوشی
عمل جراحی بدون بیهوشی
مشق شب
احترام خاص مقام معظم رهبري به جانبازان به نقل از جانباز ناصر افشاري
در كل 14 بار مجروح شدهام. در كربلاي 5 شيميايي شدهام. بيش از 200 ماه است كه روي تخت بيمارستان خوابيدهام و 67 بار مرا به اتاق عمل بردهاند، در عملهاي اخير به دليل ترس از مرگ مرا بيهوش نميكنند و بدون بيهوشي جراحي ميشوم. 7 عمل هم در كشور آلمان انجام دادهام. چند وقت پيش قبل از اعزام به آلمان خدمت مقام معظم رهبري رسيدم ولي نتوانستم از آمبولانس پياده شوم. ايشان جلوي اتومبيل آمدند دست روي سينه من گذاشتند و فرمودند: من روزي را ميبينيم كه با پاي خودت به اينجا ميآيي.
ايشان را به مادرشان حضرت زهرا (س) قسم دادم كه از خدا بخواهند هر چه زودتر مرا ببرد و خواستم براي عاقبت به خيري من دعا كنند. فرمودند: شهدا اگر يك بار شهيد شدند لحظه لحظه زندگي تو شهادت است. |
|





![[تصویر: f15qr.gif]](http://i25.tinypic.com/f15qr.gif)

























.jpg)





