تبليغاتX
< کربلایی110/علی اکبر محمدزاده
 

اخلاص3

           

           ((اخلاص قسمت سوم))

 

 

از قرآن مجید در مورد " اخلاص " نکته جالبی استفاده

 

می شود و آن اینکه مخلص بودن (به کسر لام) غیر از

 

مخلص بودن (به فتح لام) است.


           

 

مخلص بودن (به کسر لام) یعنی در عمل اخلاص ورزیدن،

 

عمل را پاک و خالص برای خدا انجام دادن. اما مخلص

 

بودن (به فتح لام) یعنی پاک و خالص شده برای خدا.

 

بدیهی است که پاک و خالص کردن عمل، چیزی است و

 

پاک و خالص بودن به تمام وجود، چیز دیگر است.


 

نوشته شده توسط كربلايي در جمعه 1387/04/14 ساعت 6:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اخلاص2

              

                 ((اخلاص قسمت دوم))

 

در حدیثی به این شکل روایت شده است «انما الاعمال بالنیة، و انما لامرء ما

نوی، فمن کانت هجرته الی الله و رسوله فهجرته الی الله و رسوله ، و من

کانت هجرته لدنیا یصیبها او امرأش یتزوجها فهجرته الی ما هاجر الیه؛ همانا

اعمال، وابسته به نیت است، برای انسان همان است که قصد کرده و هدف

قرار داده است. هر کس به خاطر خدا و رسول هجرت کرده است، هجرتش به

سوی خدا و رسول است، و هر کس به خاطر زنی که با او ازدواج کند و یا به

خاطر ثروتی که به چنگ آورد هجرت کرده است هجرتش به سوی همان

خواهد بود».

 

                       

امام صادق ( ع ) فرمود : کارتان را برای خدا قرار دهید نه برای مردم، زیرا هر

چه برای خدا است برای خدا ( بسوی خدا) است و هر چه برای مردم است

بسوی خدا بالا نمی رود. نیت، جان عمل است و همانطوری که تن آدمی

شریف است به جان آدمیت، شرافت عمل آدمی نیز بستگی به جان آن دارد.

جان عمل چیست؟ جان عمل، اخلاص است. قرآن کریم می فرماید: «و ما

امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین؛ و آنها دستور نداشتند جز این که خدای

یگانه را بپرستند و دین را ویژه ی او کنند» ( بینة / 5 ).


 

نوشته شده توسط كربلايي در پنجشنبه 1387/04/13 ساعت 8:5 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اخلاص1

 

 

                  (( اخلاص قسمت اول))

 

شرط قبولی اعمال انسان وابسته به نیت و اخلاص آن می باشد. برای خدا

فرق نمی کند ولی برای خود آن شخص فرق می کند. او اگر خدا را نشناسد

و با او آشنا نباشد یک نوع سلوک روحی می کند و اگر آشنا باشد نوعی دیگر.

اگر آشنا نباشد عمل یک بعدی انجام می دهد، عملش تنها حسن فعلی و

حسن تاریخی می یابد، ولی اگر آشنا باشد عمل دو بعدی انجام می دهد و

عملش حسن فاعلی و حسن ملکوتی نیز پیدا می کند و دو بعدی می گردد،

اگر آشنا باشد خودش و عملش به سوی خدا بالا می رود و اگر آشنا نباشد

بالا نمی رود.

 

               

به عبارت دیگر برای خدا فرق نمی کند اما برای عمل فرق می کند. در یک

صورت، عمل، عملی می شود زنده و صعود کننده به بالا، و در صورت دیگر

عملی می شود مرده و هبوط کننده به پایین. اگر به فرض ( البته فرض

محال ) کسی خدا را نشناسد و با عمل خود به سوی خدا بالا رود خدا او را باز

نمی گرداند، اما حقیقت این است که کسی که خدا را نمی شناسد حجابی

را پاره نمی کند، طوری از اطوار نفس را طی نمی نماید و به سوی ملکوت

خدا بالا نمی رود تا عملش آنجهانی گردد و جنبه ملکوتی بیابد و صورتی پیدا

کند که در آن جهان مایه بهجت و لذت و سرور و سعادت او گردد. مقبولیت

عمل نزد پروردگار جز این نیست که عمل اینچنین باشد.


 

نوشته شده توسط كربلايي در سه شنبه 1387/04/11 ساعت 4:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


بخوانیدو عمل

 

              

 

      بخوانیدو عمل کنید 

 

                    عقد و عروسى

 

برپايى مجلس عقد و عروسى در روزها و شبهاى شهادت ائمه

معصومين عليهم السلام اگر موجب توهين و هتك باشد، اجتناب از

آن لازم است .سؤال: برخى براى اينكه برنامه هاى موسيقى و لهو

و لعب در مجالس عروسى خود را توجيه كنند مى گويند: اين برنامه

ها در شب عروسى حضرت زهرا عليها السلام نيز وجود داشته

است .

سوال:آيا اين نسبتها صحيح است؟

پاسخ: چنين نسبتى صحيح نيست .

                        

                         نماز حضرت زهرا عليها السلام

 

نماز حضرت زهرا عليها السلام دو ركعت است; بدين صورت كه در ركعت اول

بعد از حمد 100 مرتبه سوره قدر و در ركعت دوم بعد از حمد 100 مرتبه سوره

توحيد خوانده مى شود .

 


            نماز استغاثه به حضرت زهرا عليها السلام

 

در مفاتيح الجنان روايت شده است كه: هر گاه حاجتى دارى دو

ركعت نماز به جاى آور و پس از سلام سه مرتبه تكبير بگو و پس از

آن تسبيحات حضرت فاطمه عليها السلام را بگو، آنگاه به سجده برو

و صد مرتبه بگو: «يا مولاتى يا فاطمة اغيثينى » ، سپس جانب

راست صورت را بر زمين بگذار و همان ذكر را صد مرتبه بگو، سپس

جانب چپ صورت را بر زمين بگذار و صد مرتبه همان ذكر را بگو و

حاجت خود را بخواه، به خواست خداوند حاجتت برآورده مى شود .

 


 

نوشته شده توسط كربلايي در دوشنبه 1387/04/10 ساعت 3:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دیدار دختر آیت الله اراکی با امام زمان

                        

 

 

 

    دیدار دختر آیت الله محمدعلی اراکی با امام زمان

 

حقاً اگر انسان با خدا باشد و برای رضای خدا عملی انجام دهد، به خوبی خواهد

یافت که خداوند او را یله نگذارده و در مواقع ضرورت به فریادش میرسد، و ارواح طیبه

حیه و جنود ملائکه برای کمک و صیانت او بسیج میشوند؛ چون عالم کون زنده و بیدار

است . وَ عِنْدَنَا کِتَـبٌ حَفِیظٌ. (ق/4، و پیش ما کتابی است که همه چیز در آن

محفوظ است.)

قضیه ای در  ایام حج اتفاق افتاد که شایان دقت است ،

 

                

این قضیه متعلق به صبیه آیة الله  آقا میرزا محمد علی اراکی است که از علماء

برجسته و طراز اول حوزه مقدسه علمیه قم و از زهاد و عباد و عُدولی است که در

متانت و شخصیت و تقوای ایشان در نزد خاصه و عامه جای تردید و گفتگو نیست .

ایشان میفرمودند: این صبیه من از زنان صالحه و متدینه است ، و من خودم مستقیماً

از زمان صباوت متکفل امور شرعیه و تعلیم و آداب و تربیت او شده ام و همه کارهای

او زیر نظر من بوده است و در صدق گفتار او هیچ تردیدی نیست . در موسم حج عازم

بیت الله الحرام شد تنها، و شوهرش با او نبود. و آنقدر عفیف و با حیا، و از برخورد با

مردان تجنب دارد که این سفر به تنهائی برای او ایجاد نگرانی نموده بود و پیوسته در

تفکر بود که خدایا چگونه من تنها بروم ؟ من که تا به حال به زیارت بیت الله مشرف

نشده ام ؟ و از مناسک و آداب حج عملاً چیزی نمی دانم ، من چگونه طواف کنم و

سعی کنم ؟ تا اینکه در آستان سفر قرار گرفت ، و من در موقع حرکت به او گفتم :

این ذکر را پیوسته بگو و برو: یا عَلیمُ یا خَبیرُ! خدا از تو دستگیری خواهد نمود؛ چون

این سفر واجب است و البته خداوند از میهمانان خود که راه را نمی شناسند و

آشنائی ندارند حمایت می نماید.

صبیه ما بحمدالله و المنه سفر خود را به خوبی و به سلامتی و موفقیت به پایان

رسانید و مراجعت کرد، و برای ما واقعه خود را در مکه مکرمه هنگام ورود به بیت الله

الحرام برای انجام طواف چنین تعریف کرد: من پس از آنکه از میقات احرام بستم و وارد

مسجد الحرام شدم که طواف را بجای بیاورم ، دیدم در اطراف کعبه آنقدر جمعیت

متراکم است که أبداً من قدرت ندارم طواف کنم ، حجر الاسود را که نقطه ابتدای

شروع طواف است پیدا کردم و هر چه خواستم از آنجا شروع کنم و به گرد خانه کعبه

طواف کنم ، دیدم أبداً مقدور نیست . بیچاره شدم ، گفتم : خدایا من برای طواف خانه

تو آمده ام و می بینی که با این ازدحام و انبوه جمعیت قدرت ندارم ، خدا چکنم ، نمی

توانم !؟

در اینحال ناگهان دیدم از مکان مُحاذی حجر الاسود فضائی به شکل استوانه باز شد و

کسی به گوش من گفت : خودت را به امام زمانت بسپار و در این فضا با او طواف کن !

من وارد این محل خالی استوانه ای شدم ؛ و دیدم در جلو، حضرت امام زمان مشغول

طواف هستند و پشت سر آن حضرت کمی به طرف دست چپ شخص دیگری است ،

و من وارد شدم و پشت سر آن دو مشغول طواف شدم و از حجر الاسود شروع کردم

و تا هفت شوط را به همین منوال تمام کردم . و در این مدت نه تنها احساس جمعیت

نمیکردم بلکه ابداً حتی انگشت کسی به دست یا بدن من اصابت نکرد و در تمام

هفت شوط حالِ طواف متوسل به آن حضرت بودم و دست روی شانه های آن حضرت

می مالیدم و التماس و تضرع داشتم ، ولی چهره آن حضرت را نمیدیدم چون روی آن

حضرت به طرف جلو و در حال اشتغال به طواف بودند و چون هفت شوط طواف به پایان

رسید خود را خارج از آن حلقه نگریستم ، و دیگر أبداً امام زمانی و شخص دیگری نبود

و دیگر آن حضرت را ندیدم و من از این قضیه فقط یک تأسف دارم و آن اینکه من چرا به

آن حضرت سلام نکردم تا جواب سلام آن حضرت را نیز دریافت کنم .

                            

آیه الله أراکی میفرمودند: این نتیجه انقطاع به خداست ؛ و خود را

عاجز و فقیر دیدن و تبتل و ابتهال بسوی او نمودن و من در سفر حج که مشرف شدم

بسیار مشتاق بودم که حجر الاسود را استلام کنم ، و یک روز با جمعی از دوستان

همراه برای طواف رفتیم که شاید به کمک و مساعدت آنان قدری جمعیت راه دهند و

ما بتوانیم برای یکبار استلام حجر را بنمائیم ، همینکه با آن همراهان و یاوران به

نزدیک حجر رسیدیم و نزدیک بود استلام کنیم که ناگهان یک فشار انبوه جمعیت چنان

ما را از آنجا بر کنار زد که هر کدام به گوشه ای پرتاب شدیم ! و این نتیجه عدم انقطاع

به خدا و همان فی الجمله اعتماد و اتکائی بود که به آن همراهان داشتیم !

معادشناسی 7، صفحه 178-175


 

نوشته شده توسط كربلايي در پنجشنبه 1387/04/06 ساعت 10:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


دروغ بستن به حضرت زهرا

 

        

      دروغ بستن به حضرت زهرا عليها السلام


اگر روزه دار با گفتن، نوشتن، اشاره و مانند اينها به خدا و پيامبر

صلى الله عليه و آله و جانشينان آن حضرت عمدا نسبت دروغ بدهد

روزه اش باطل مى شود و احتياط واجب آن است كه نام حضرت

زهرا عليها السلام و ساير پيامبران عليهم السلام و جانشينان آنان

هم در اين حكم فرقى ندارد .

 


                         صلوات بر فاطمه عليها السلام

 

يكى از عبادتهاى دينى درود و صلوات فرستادن بر حضرت ختمى

مرتبت و اهل بيت معصوم آن حضرت است . اين عبادت ريشه

قرآنى دارد و خداوند متعال در قرآن به آن دستور داده است . «ان

الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و

سلموا تسليما» ترجمه:خدا و فرشتگانش بر پيامبر درود مى فرستد

اى كسانى كه ايمان آورده ايد، بر او درود فرستيد و سلام گوييد و

كاملًا تسليم (فرمان او) باشيد. (احزاب/56) در روايتى از پيامبر

صلى الله عليه و آله آمده است كه درود فرستادن بر فاطمه زهرا

عليها السلام آثار معنوى بالايى دارد و در قيامت شايستگى الحاق

به پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله را براى انسان فراهم مى كند .

پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «يا فاطمة من صلى عليك

غفر الله له، و الحقه بى حيث كنت من الجنة; اى فاطمه! هر كس بر

تو صلوات بفرستد خداوند او را مى آمرزد و در هر جاى بهشت كه

باشم وى را به من ملحق سازد .» كيفيت صلوات بر حضرت زهرا

عليها السلام چنين است: «اللهم صل على فاطمة و ابيها و بعلها و

بنيها والسر المستودع فيها بعدد ما احاط به علمك .»

 


 

نوشته شده توسط كربلايي در یکشنبه 1387/04/02 ساعت 12:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


زخمهای جنگ

 
  
                    
 
     ((( لطفا بخوانید)))
 
  نظر شما درباره این مردان مرد چیست؟
 
         زخم هایى‌ که‌ بوى‌ شلمچه داشت‌!

 

"این فقط گوشه ای است از نگاه همسایگی ما به آنان که هنوز نفس های خسته

شان عطر خوش شلمچه و تلخی گاز شیمیایی با خود دارد و ما از همسخنی با آنان

گریزانیم!

فاصله‌اى‌ ندارد، دیوار به‌ دیوار هستیم‌. یکى‌ دو وجب‌ بیشتر نیست‌. یکى‌ دو تا آجر؛

البته‌ من‌ فکر نمى‌کنم‌ چیزى‌ غیر از یک‌ تیغه‌ باشد. روزهاى‌ اول‌ که‌ آمدند توى‌ محل‌ ما

خانه‌ اجاره‌ کردند، زیاد اهمیت‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید "آسم‌" و یا ناراحتى‌اى‌ دیگر دارد. دو

سه‌ شب‌ که‌ گذشت‌ خیلى‌ کلافه‌ شدم‌؛ رفتم‌ و زنگ‌ خانه‌شان‌ را زدم‌، طبقه‌ دوم‌.

زنش‌ بود، آمد دم‌ در. اولش‌ رویم‌ نشد چیزى‌ بگویم‌، ولى‌ وقتى‌ فکر سر و صدا و

سرفه‌های وقت و بی وقت افتادم‌، به‌ خودم‌ جرأت‌ دادم‌ و گفتم‌:

- مى‌بخشین‌ آبجی، آقاتون‌ تشریف‌ دارن‌؟

ناراحت‌ و شرمنده،‌ انگار که‌ همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ قبل‌ از من‌ گفته‌ باشند، گفت‌:

- دارن‌ نماز مى‌خونن‌، اگه‌ امرى‌ هست‌ بفرمایین‌!

کمى‌ آرام تر گفتم‌:

- خواهرِ من‌ اگه‌ ایشون‌ ناراحتى‌ داره‌، مریضه‌، ببرینش‌ دکتر، خوب‌ نیست‌ آدم‌ِ مریض‌

همین‌ طورى‌ توى‌ خونه‌ بمونه‌ ... باعث‌ ناراحتى‌ اهل‌ خونه‌اس‌ ...

سرش‌ را پایین‌ انداخت‌ و زیر لب‌ گفت‌:

- چشم‌، حتماً ... حتماً مى‌برمش‌ دکتر ...

                             بمباران شیمیائی سردشت

با همسایه‌هاى‌ دیگر هم‌ صحبت‌ کردم‌، آنها هم‌ شاکى‌ بودند ولى‌ هیچ‌ کدام‌ مثل‌ ما

ناراحتى‌ نمى‌کشیدند. اتاق‌ خواب شان‌ درست‌ پنجره‌ به‌ پنجرۀ اتاق‌ خواب‌ ما بود. یک‌

بار دیگر که‌ رفتم‌ درِ خانه‌شان‌، خودش‌ آمد دم‌ در. جوانى‌ بود شاید ۳۰ ساله‌. مى‌گفتند

بچه ‌دار نمى‌شوند. شاید همین‌ مریضش‌ کرده‌ بود. یک‌ دستمال‌ جلوى‌ صورت‌ گرفته‌

بود و مدام‌ سرفه‌ مى‌کرد و خلط‌ بالا مى‌آورد. حالم‌ داشت‌ بهم‌ مى‌خورد. خیلى‌ خودم‌

را نگه‌ داشتم‌، دیگر کلافه‌ شده‌ بودم‌، بهش‌ گفتم‌:

ـ آقا جون‌ اگه‌ حالت‌ بده‌ برو دکتر. اگه‌ درمون‌ داره‌ که‌ خُب‌، خوبش‌ کن‌. اگه‌ نه‌ که‌ برو

یه‌ جایى‌ خونه‌ بگیر، تو بیابونا یه‌ جایى‌ که‌ کسى‌ نباشه‌ که‌ حداقل‌ مزاحم‌ آسایش‌ و

آرامش‌ مردم‌ نشى‌. مردم‌ خسته‌ هستن صبح‌ تا شب‌ جون‌ کندن‌، کار کردن‌ مى‌خوان‌

یه‌ دیقه‌ تو خونه شون‌ آرامش‌ داشته‌ باشن‌. آخه‌ درست‌ نیس‌ که‌ آسایش‌ مردمو به‌

هم‌ بزنین‌. والله من‌ فقط‌ احترام‌ این رو که‌ خیلى‌ مؤمن‌ و مسجدى‌ هستین‌ نگه‌ داشتم‌

و گرنه‌ چند بار تا حالا شکایت‌ کرده‌ بودم‌. یه‌ شب‌ نشد ما راحت‌ بخوابیم‌.عین‌ بمب‌ و

موشک‌، تاپ‌ و تاپ‌ پنجره‌هامون‌ مى‌لرزه‌، باور کنین‌ خدارو خوش‌ نمی یاد. اونم‌ از شما

که‌ اهل‌ خدا و پیغمبرید...

دیگر همه‌ حرف هایم‌ را با او زدم‌. او فقط‌ سرفه‌ مى‌کرد و سر تکان‌ داد. یک‌ بار که‌

خوب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ توى‌ چشمانش‌ که‌ سرخ‌ شده‌ بودند، اشک‌ جمع‌ شده‌. حتماً از

سرفه‌هایش‌ بوده‌. مى‌گفتند از بس‌ همسایه‌هاى‌ قبلى‌شان‌ ناراحت‌ وشاکى‌ بوده‌اند،

این‌ خانه‌ را دربست‌ اجاره‌ کرده‌اند. همسایه‌ها مى‌گفتند در عرض‌ یک‌ سال‌ چندخانه‌

عوض‌ کرده‌اند.

آن‌ شب‌ بدجورى‌ عصبانى‌ شدم‌. نصفه شب بود. یک‌ آن‌ یاد موشک‌باران ها افتادم‌.

چى‌ کشیدیم‌ توى‌ آن‌ شب ها. رفتم‌ در خانه‌شان‌، زنگ‌ نزدم‌، محکم‌ با مشت‌ در را

کوبیدم‌. همچین‌ که‌ صداى‌ دویدن‌ِ کسى‌ را توى‌ پله‌ها شنیدم‌، حتم‌ داشتم‌ خودش‌

است‌ و شاید مى‌خواست‌ بیاید دعوا. خودم‌ را آماده‌ کردم‌. قصد داشتم‌ هرچى‌ که‌ از

دهانم‌ در مى‌آید بگویم‌:

- خجالت هم‌ خوب‌ چیزیه‌. شماها دیگه‌ شرف ‌رو خوردین‌، حیارو تف‌ کردین‌. بخواد این‌

جورى‌ باشه‌، همین‌ امشب‌ یه‌ کلنگ‌ ورمى‌ دارم‌ و دیوار رو خراب‌ مى‌کنم‌ تا هم‌

شماها راحت‌ بشین‌ هم‌ ما. یا شب‌ سرفه‌ کن‌ روز مردم‌ راحت‌ باشن،‌ یا روز سرفه‌

کن‌ شب‌ مردم‌ آسایش‌ داشته‌ باشن‌ ... یه‌ ساعت‌ نباید خفه‌خون‌ بگیرى‌؟ اعصاب‌ مردم

رو خورد کردى.‌ از بس‌ صداى‌ سرفه‌هاى‌ جناب‌عالى‌ اومده‌ مغزمون‌ ورم‌ کرده‌. اصلا

خواب‌ از خونه‌مون‌ رفته‌. اگه‌ یه‌ بار دیگه‌ صداى‌ سرفه‌ات‌ بلند بشه‌، خونه‌رو روى‌ سرتون‌

خراب‌ مى‌کنم‌. بگم‌ خدا اون‌ بى‌دینى‌رو که‌ خونه‌رو به‌ شما اجاره‌ داده‌ چیکار کنه‌.

همینه‌ دیگه‌. آسایش‌ و امنیت‌رو از مردم‌ گرفتین‌. همین‌ امشب‌ یه‌ استشهاد محلى‌

جمع‌ مى‌کنیم‌ که‌ از این‌ محل‌ بیرونتون‌ کنن‌...

آمدم‌ با مشت‌ در را بکوبم‌ که‌ در باز شد. نزدیک‌ بود مشتم‌ بخورد توى‌ صورت‌ زنش‌ که‌

آمد در را باز کرد. سعى‌ کردم‌ خودم‌ را کنترل‌ کنم‌ ولى‌ عصبانیتم‌ را از دست‌ ندهم‌. یک‌

دفعه‌ دیدم‌ زنش‌ دارد گریه‌ مى‌کند؛ تا مرا دید دستپاچه‌ شد. بریده‌، بریده‌ با گریه‌ گفت‌:

ـ برادر ... خدا واسه‌ بچه‌هات‌ حفظت‌ کنه‌... آقامون‌ داره‌ از دست‌ مى‌ره‌... حالش‌

خیلى‌ خرابه‌...

گیرکردم‌. ماندم‌ چیکار کنم‌. بى‌اختیار گفتم‌:

- اگه‌ چیزیه‌ من‌ برم‌ ماشینم ‌رو بیارم‌...

ولى‌ او با هق‌هق‌ گفت‌:

- نه‌ آقا... تلفن‌ زدم‌ آژانس‌ ماشین‌ بفرسته‌... شما بیایین‌ بالاى‌ سرش‌ باشین‌ من‌ یه‌

زن‌ تنهام‌...

 

          

رفتم‌ بالا. وسط‌ اتاق‌ یه‌ تشک‌ پهن‌ شده‌ بود. شده‌ بود مثل‌ نى‌. زردِ زرد. سرفه‌هایش‌

خیلى‌ سخت‌ و جان خراش‌ بودند. سطل‌ِ کنار دستش‌ پر بو از خلط‌ خونى‌. گفتم‌:

- آخه‌ آبجی، ورش‌ دارین‌ زود ببریمش‌ درمانگاه‌ سر کوچه‌...

او گفت‌:

- آخه‌ این رو هر دکترى‌ نمیشه‌ ببریم‌...

اهمیتى‌ ندادم‌. گفتم‌ شاید دکتر خصوصى‌ داشته‌ باشند، آن‌ هم‌ که‌ الان‌ توى‌ خانه‌اش‌

خواب‌ است‌. سرفه‌هایش‌ سخت‌ شد. شکمش‌ خیلى‌ تند بالا و پایین‌ مى‌رفت.‌ خیلى‌

سخت‌ و با سر و صدا نفس‌ مى‌کشید. یکى‌ دو تا از همسایه‌ها هم‌ آمدند. زن‌ و دختر

من‌ هم‌ آمدند. زنم‌ اولش‌ شاکى‌ بود ولى‌ وقتى‌ اوضاع‌ را دید رفت‌ طرف‌ زن‌ او. شروع‌

کرد به‌ دلدارى‌ و گِلگى‌:

- عیبى‌ نداره‌ خواهر، خوب‌ مى‌شه‌... این‌ دور و زمونه‌ مریضی هاى‌ بدى‌ اومده‌. باید از

همون‌ اول‌ مى‌بردینش‌ دکتر. کوتاهى‌ کردین‌ ولى‌ بازم‌ دیر نشده‌ همین‌ درمونگاه‌ سر

کوچه‌ دکتر کشیک‌ خوبى‌ داره‌. از همون‌ اول‌ اگه‌ پی گیر مى‌شدین‌ حالا نه‌ خودتون‌

عذاب‌ مى‌کشیدین‌، نه‌ همسایه‌ها ...

زدم‌ به‌ پهلوى‌ زنم‌. رویم‌ که‌ به‌ او بود، افتاد به‌ قاب‌ عکس‌ روى‌ طاقچه‌. کنار آینه‌ و

شمعدان‌، بغل‌ قرآن‌، عکس‌ یک‌ جوان‌ قوى‌ و تنومند بود که‌ لباس‌ بسیجى‌ تنش‌ کرده‌

بود، توى‌ جبهه‌ بود. عجب‌ هیکلى‌ داشت‌. از آنها بود که‌ مى‌گویند یک‌ تنه‌ ۱۰ تا مرد را

حریف‌ است‌. زن‌ همسایه‌مان‌ که‌ دید من‌ دارم‌ به‌ عکس‌ نگاه‌ مى‌کنم‌، رفت‌ آن‌ را

برداشت‌ و گرفت‌ جلوى‌ صورتش‌ و شروع‌ کرد به‌ گریه‌ کردن‌. گفتم:

ـ مى‌بخشین‌ آبجى‌، این‌ خدا بیامرز کیه‌؟

نگاهش‌ را که‌ بلند کرد، بدجورى‌ اشک‌ صورتش‌ را پوشانده‌ بود. مثل‌ این که‌ حرف‌ بدى‌

زده‌ باشم‌، یک‌ آه‌ بلند کشید که‌ زن هاى‌ همسایه‌ دویدند طرفش‌. سریع‌ آمدم‌ کنار.

فکر کردم‌ که‌ باید برادرش‌ باشد که‌ این‌ جورى‌ برایش‌ گریه‌ مى‌کند.آن‌ مرد داشت‌ دست‌

و پا مى‌زد، حالش‌ خیلى‌ بد شده‌ بود. با پنجه‌هایش‌ کم‌ مانده‌ بود تشک‌ را تکه‌ پاره‌

کند. گفتیم‌ که‌ بلندش‌ کنیم‌ و با ماشین‌ ببریمش‌ درمانگاه‌. تا آمدم‌ بلندش‌ کنم‌ مچ‌

دستم‌ را گرفت‌. فشار سختى‌ داد، تندتند نفس‌ نفس‌ مى‌زد. بدنش‌ تقلاى‌ شدیدى‌

داشت‌. سعى‌ کردم‌ مچم‌ را از دستش‌ خلاص‌ کنم‌ ولى‌ نشد. بدجورى‌ گرفته‌ بود.

لبانش‌ به‌ ذکرى‌ مى‌جنبید. صدایى‌ به‌ گوش‌ نمى‌رسید جز خِرخِر نفس‌ زدن‌. خودش‌ را

این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ مى‌انداخت‌. خون‌ از گلویش‌ بیرون‌ مى‌زد. گرماى‌ تند و بدبویى‌ از

دهانش‌ بیرون‌ مى‌آمد. براى‌ اولین‌ بار از روزى‌ که‌ آمده‌ بودند به‌ این‌ محل،‌ صدایش‌ را

شنیدم‌. مدام‌ با خرخر نفس‌ مى‌گفت‌:

- سوختم‌ ... سوختم ‌... سوختم‌…

  

یک‌ دفعه‌ خودش‌ را بلند کرد و کوبید زمین‌. به‌ سختى‌ نفسى‌ کشید و شکمش‌ از

حرکت‌ باز ایستاد. بدنش‌ آرام‌ شد. خونابه‌ از گوشه‌ لبش‌ جارى‌ گشت‌. صداى‌ جیغ‌

همسرش‌ در اتاق‌ پیچید و همه‌ را به‌ وحشت‌ انداخت‌. همه‌ مات شان‌ برده‌ بود که‌

چى‌ شده‌. ناگهان‌ قاب‌ عکسى‌ که‌ دست‌ زنش‌ بود، پرت‌ شد و صاف‌ افتاد بغل‌ تشک‌

او، روى‌ گُل هاى‌ سرخ‌ و زرد قالى‌. شیشه‌ قاب‌ عکس‌ خرد شد. ریزریزریز، خوب‌ که‌ به‌

عکس‌ توى‌ قاب‌ نگاه‌ کردم‌، دیدم‌ چشمانش‌ آشناست‌. سرم‌ گیج‌ رفت‌ یک‌ نگاه‌

انداختم‌ به‌ صورت‌ او که‌ چشمانش‌ باز مانده‌ بود. نگاه‌ همان‌ نگاه‌ بود. تسبیحى‌ سفید

از آنهایى‌ که‌ حاجی ها از مکه‌ مى‌آورند، در دست‌ چپش‌ بود. چشمم‌ افتاد به‌ چیزى‌

که‌ در دست‌ چپ‌ تصویر داخل‌ قاب‌ بود. خوب‌ که‌ خیره‌ شدم‌ دیدم‌ یک‌ ماسک‌ ضد گاز

شیمیایى‌ است‌.

چقدر هواى‌ این‌ اتاق‌ گرفته‌. دارم‌ خفه‌ مى‌شم‌. این‌ بوى‌ سیر از کجاست‌؟

خاطرات جبهه


 

نوشته شده توسط كربلايي در شنبه 1387/03/25 ساعت 2:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حکمتی گرانقدر از حضرت علامه

       
         معرفت نفس
 
 
 

                              

 

 

 

آن كه معاش مادي را وسيله ي مقامات معنوي نگيرد، سخت در خطاست.

آن كه طبيعتش را بر عقلش حاكم گردانيده است، در محكمه ي هر بخردي محكوم است.

آن كه در اطوار خلقتش نمي انديشد، سوداي او سراسر زيان است.

آن كه كشتزارش را وجين نكند، از گياه هرزه آزار بيند.

آن كه خود را ابدي شناخت، فكر ابد مي كند.

آن كه با ياد خدا همدم نيست، آدم نيست. 

 آن كه خود را نشناخت، چگونه ديگري را مي شناسد؟


 

نوشته شده توسط كربلايي در جمعه 1387/03/24 ساعت 3:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


آقای محتشمی: شما چرا؟

 

 

      

 

          آقای محتشمی شما چرا؟

 

                                       

 

علی رغم اینکه سعی میشود در این وبلاگ از پرداختن به مسائل

سیاسی و وارد شدن به جناح بازی های امروزی پرهیز شود اما 

اهانت به حضرت علامه مصباح یزدی را موضوع سیاسی نمیدانم

بلکه موضوعی کاملا مرتبط با مسائل دین وحوزه میدانم لذا

برآن شدم تا به آقای محتشمی بگویم شما در یادگیری  اندیشه ها

وافکار امام (ره) نمره قبولی دریافت نکردید چرا که شما باید بیش از

دیگران از اندیشه های امام آگاه باشید و از ایشان درس گرفته

باشید.

 

                       

آیت‌الله مصباح  یزدی شخصیتی است که تمام عمر خود را صرف

خدمت به اسلام و حوزه های علمیه و تربیت طلاب فاضل کرده

است و جسارت به چنین شخصیتی شایسته افرادی که مدعی

هستند از نزدیکان امام(ره) بوده اند، نیست.

آقای محتشمی: شما باید در قبال اتهاماتی که به آیت الله مصباح

یزدی نسبت داده اید در محضر خداوند و حوزه های علمیه پاسخگو

باشید.

 آقای محتشمی: آیا درباره این حرکتی که در پیش گرفته اید  

اندیشه کرده اید ؟

آقای محتشمی: آیا تعابیر ارزشمند رهبر انقلاب درخصوص آیت الله

مصباح مبنی بر اینکه ایشان خلأ علامه طباطبایی و شهید مطهری

را جبران می کنند، شنیده اید؟

آقای محتشمیاهانت به شخصیتی که خدمات فراوانی به اسلام

و انقلاب کرده و مورد تایید و محبت ولی فقیه و همه علماست،

 برای چیست؟

                      آقای محتشمی: شما چرا؟

 

حضرت آیت الله مصباح یزدی شخصیتی است که از حنجره‏اش

فرياد همه شهيدان خمينى به گوش مى‏رسيد، شخصیتی كه يكه و

تنها سينه خود را در مقابل همه جريان‏هاى فكرى، سياسى و

فرهنگى كه مى‏رفتند تا به ساحت مقدس »حسينيه امام« اهانت

كنند سپر كرد، عالمی  كه بوى جوانى، بوى عطر شهادت، بوى

ولايت مدارى، بوى انتظار از پرچم فداكارى و مجاهدتش به مشام

مى‏رسد.

 

                                  

 

استادی كه سخنرانى‏ها، موضع‏گيرى‏ها، هدايت‏هاى فكرى و

معنوى، آرايش صف روكردگان به قبله غرب را در هم شكست و به

تنهايى درچند سنگر سياست و فرهنگ و... جنگيد، پرده از چهره

نقاب نفاق و نفاق نويين برداشت، ايستاد اما هرگز طوفان تهمت و

افترا او را خم نكرد و چنان بذرى در نهاد جوانان غيور و ولايت مدار

كاشت كه جوانه‏هايشان نه تنها در برابر طوفان‏هاى سهمگين ليبرال

دمكراسى سر خم نكردند بلكه اگر سر از تن آنان هم جدا شود هرگز

پشت به رهبرى نخواهند كرد، درود بر او كه فرياد همه شهيدان

خمينى، و بهشتى و مطهرى و خامنه‏اى است.

 

 

         آیا براستی حضرت  آیت الله مصباح یزدی را میشناسیم؟

۱-

از فرمايشات حضرت امام خمينى (ره) به نقل از آيت الله مسعودى

خمينى:

v"آقاى مصباح ذوشهادتين است".

۲-

مقام معظم رهبرى:

v" بنده نزديك به چهل سال است كه جناب آقاى مصباح را مى

شناسم و به ايشان به عنوان، يك فقيه، فيلسوف، متفكر و صاحب

نظر در مسايل اساسى اسلام ارادت دارم. "

v" اگر خداى متعال به نسل كنونى ما، اين توفيق را نداد كه از

شخصيت هايى مانند علامه طباطبائى و شهيد مطهرى استفاده

كند، اما به لطف خدا اين شخصيت عزيز و عظيم­القدر، خلاء آن

عزيزان را در زمان ما پر كرده است. "

v" من خدا را شكر و حمد مى­كنم كه نسل جوان ما در سراسر

كشور به ايشان (آيت­الله مصباح يزدى) شديداً علاقمند و قدردان

است. "

۳-

علامه طباطبايى(قدس سره) (به نقل از حجة الاسلام آقاى شيخ

اصغرمرواريد):

v"آقاى مصباح از بين شاگردان من مثل انجير مى ماند كه هيچ چيز

آن دور ريخته نمى شود".

۴-

شهيد آيت الله بهشتى:

vدوست عزيز و دانشمند محترم ... خيلي زودتر از اين مي خواستم

براي شما نامه بنويسم ولى در پى ساعت دنجى بودم كه بتوانم با

آقاى مصباح كه « مصباح دوستان »‌است با فكرى فارغ گفتگو كنم و

از اينگونه ساعت ها كم بهره برده‌ام.

 


 

نوشته شده توسط كربلايي در دوشنبه 1387/03/20 ساعت 5:29 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتاري از حضرت آيت الله حسن زاده

    

 

      گفتاري از حضرت آيت الله حسن زاده آملي

 

                                                   

 

چه مرد و چه زن بايد خودش را تزكيه نمايد و حلقه بندگي در گوش كند، فیض حق وقف خاص کسی نیست، به قول شيرين حكيم ابو القاسم فردوسي:

 

 فريدون فرخ فرشته نبود

به مُشك و به عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيكوئي

تو داد و دهش كن، فريدون توئي

 

به نقل از آيت الله حسن زاده آملي: ۱۳۷۵، مجموعه مقالات ، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، ص ۱۳۰


 

نوشته شده توسط كربلايي در یکشنبه 1387/03/19 ساعت 8:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


احترام نام فاطمه

 

              احترام نام فاطمه عليها السلام


 

احترام حضرت فاطمه عليها السلام و قداست آن بانوى بزرگوار، براى همه مسلمانان بديهى و

مسلم است . سكونى مى گويد: خدمت امام صادق (ع) رسيدم، در حالى كه غمگين بودم . آن

حضرت به من فرمودند: اى سكونى! چرا غمگين هستى؟ عرض كردم: خداوند به من دخترى

داده است . فرمودند: اى سكونى! سنگينى آن دختر بر زمين است و روزى اش با خدا و عمرش

جداگانه . سپس فرمودند: چه نامى براى او انتخاب كرده اى؟ عرض كردم: فاطمه . فرمودند: آه،

آه، آه . و دست خود را بر پيشانى نهادند و آنگاه فرمودند: «اذا سميتها فاطمة فلا تسبها و لاتلعنها

 ولا تضربها (وسائل الشيعه، ج 15، ص 200) ; اگر نام او را فاطمه نهادى، به او بد مگو و

لعن مكن و او را مزن .»

 


 

نوشته شده توسط كربلايي در شنبه 1387/03/18 ساعت 4:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


درختان و میوه های بهشتی

 

 

                                                  

 

 وصف درختان و میوه های بهشتی

 


«وَ أَصْحَـبُ الْیَمِینِ مَآ أَصْحَـبُ الْیَمِینِ * فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ* وَ طَلْحٍ مَنضُودٍ * وَ

ظِلٍّ مَمْدُودٍ * وَ مَآءٍ مَسْكُوبٍ * وَ فَـكِهَةٍ كَثِیرَةٍ * لاَ مَقْطُوعَةٍ وَ لاَ مَمْنُوعَة؛ و

اصحاب یمین و اهل سعادت؛ نمیدانی چه مقام و درجه ای دارند اصحاب یمین! در

درخت سدری كه خارهایش گرفته شده است، و درخت موزی كه میوه اش از پائین تا

بالا چیده شده است، و سایه كشیده و گسترده ای كه هیچوقت كم و كوتاه و زائل

نگردد، و آبی كه پیوسته بدون انقطاع جاری شود و ریخته گردد، و میوه های بسیاری

كه هیچگاه (بواسطه زمستان و امثال آن ) مقطوع نشود، و انسان (به واسطه سیری

و یا دوری و یا خاری و یا مرضی ) از خوردن آن ممنوع نگردد» (واقعه/27 تا 33). سِدْر

درخت معروفی است. و خَضَدَ یَخْضِدُ خَضْدًا فعل متعدّی و به معنای قطع كردن و از

بین بردن خارهای درخت است. و مَخْضود یعنی سِدری كه خارهایش گرفته شده

است؛ چون درخت سِدر خار دارد.

 

 
 


در تفسیر «الدّرّ المنثور» حاكم تخریج و تصحیح كرده، و بیهقی در بحث «بعث » از

أبوأمامه روایت كرده است كه اصحاب پیامبر(ص)می گفتند: ما از عَرب های بدوی و

سؤالاتشان استفاده می بریم. یك روز یك مرد أعرابی پیش آمد و به رسول خدا گفت:

یارَسولَ الله! در قرآن نام درختی برده شده است كه اذیّت میرساند؛ و من چنین نمی

بینم كه در بهشت درختی باشد كه صاحبش را آزار برساند! رسول خدا صلّی الله علیه

وآله وسلّم گفتند: آن درخت كدام است؟ اعرابی گفت: درخت سدر، چون خار دارد!

رسول الله گفتند: مگر خدا نمی فرماید: «فِی سِدْرٍ مَخْضُودٍ؛ سدری كه خارش

گرفته شده است »؟! خداوند آن را از هر خاری كه دارد پاك میكند و بجای محلّ هر

خار یك میوه ای قرار میدهد كه از آن میوه، میوه هائی روئیده می شود، و هر یك از

آن میوه ها شكافته می شود و هفتاد و دو رنگ از طعام پدید می آید كه هیچیك از

طعامها مشابه دیگری نیست! و طَلْح درخت موز است. و گفته شده است كه موز

نیست بلكه درختی است كه سایه خنك و تازه ای دارد. و نَضَدَ یَنْضِدُ نَضْدًا فعل

متعدّی است، یعنی متاع را بهم متّصل كرد و بعضی را به بعضی چسبانید و یا روی

هم ریخت. یعنی درخت موزی كه ثمرش از پائین تا بالا روی هم چیده شده است.

و در «مجمع البیان » وارد است كه عامّه از امیرالمومنین علی (ع) روایت كرده اند كه:

مردی در نزد آنحضرت «وَ طَلْحٍ مَنضُودٍ» قرائت كرد. حضرت گفتند: «مَاشَأْنُ الطَّلْحِ؟

إنَّمَا هُوَ «وَطَلْعٍ» كَقَوْلِهِ: وَ نَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ؛ طَلْح چه معنی دارد؟! «طَلْع »

است؛ مثل گفتار خداوند: وَ نَخْلٍ طَلْعُهَا هَضِیمٌ، یعنی درخت خرمائی كه غلاف میوه

اش شكسته شده و خرماها در درون آن، رو به رشد كردن آورده است». به حضرت

گفته شد: آیا تغییر نمیدهید این كلمه را؟ حضرت فرمود: «إِنَّ الْقُرْءَانَ لاَ یُهَاجُ الْیَوْمَ وَ

لاَ یُحَرَّكُ؛ در امروز قرآن، تحرّك پیدا نمی كند و جابجا نمی شود و دگرگونی پیدا نمی

كند». و این روایت را از آنحضرت، فرزندش حسن علیه السّلام و قَیس بن سَعد روایت

كرده اند.

«وَ فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ * إِنَّآ أَنشَأْنَـهُنَّ إِنشَآءً * فَجَعَلْنَـهُنَّ أَبْكَارًا * عُرُبًا أَتْرَابًا؛ و فرش

های عالی! ما آن حوریّه ها را البتّه آفریدیم، و آنان را باكره قرار دادیم! و دارای غَنج و

ناز، و عاشق و مایل به شوهران خود نمودیم. و همگی همانند هم در سنّ و جوانی و

شادابی هستند» (آیات 34 تا 37 سوره واقعه). فُرُش جمع فِراش است به معنای

فرشی كه می گسترند و برروی آن می نشینند، ولیكن ممكن است در اینجا مراد از

فُرُشٍ مَرْفُوعَةٍ زنان عالیقدر باشند كه در عقول و جمال و كمالشان رفیع القدر بوده

باشند؛ و شاهد آنكه زن را فِراش میگویند، و مناسب این معنی است كه بلافاصله

می فرماید: «إِنَّآ أَنشَأْنَـهُنَّ إِنشَآءً؛ ما آن زنان را خود آفریدیم و باكره قرار دادیم». و

عُرُب جمع عَروب است، و عَروب به زنی گویند كه به شوهرش پر مهر و محبّت و پر

عاطفه باشد، و یا دارای ناز و كرشمه باشد. و أتراب جمع تِرْب ـ با كسر و سكون ـ به

معنای مثل و شبیه است.

«لاِصْحَـبِ الْیَمِینِ * ثُلَّةٌ مِنَ الاْوَّلِینَ * وَ ثُلَّةٌ مِنَ ا لاْ خِرِینَ؛ آنچه گفته شد، برای

اصحاب یمین و اهل سعادت است كه جماعت كثیری از آنها از پیشینیان بوده اند، و

جماعت كثیری از پسینیان» (آیات 38 تا 40 سوره واقعه). باید دانست كه آنچه از

گفتار خدا: فِی سِدرٍ مَخْضُودٍ * وَ طَلْحٍ مَنضُودٍ * وَ ظِلٍّ مَمْدُودٍ تا اینجا كه

میرسد: فَجَعَلْنَـهُنَّ أَبْكَارًا، عُرُبًا أَتْرَابًا بیان شده است، همه متعلّق به خوبان و

اصحاب یمین است؛ و آنچه سابقاً بیان شد از گفتار خدا كه می فرماید: فِی جَنَّـتِ

النَّعِیمِ تا گفتارش كه: إِلاَّ قِیلاً سَلَـمًا سَلَـمًا، همه آنها متعلّق به سابقون و مقرّبون

است. و با دقّت در خصوصیّات آن مزایا، و خصوصیّات آنچه را كه برای اصحاب یمین بیان

فرموده است، أشرفیّت و أفضلیّت سابقین از اصحاب یمین مشهود میگردد.

معاد شناسی 10 صفحه 186 تا 196


 

نوشته شده توسط كربلايي در جمعه 1387/03/10 ساعت 12:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


صور حیوانی در برزخ

 

                                                   

   

علت ظهور برخی از انسان ها با صور حیوانی در عالم برزخ

 

صورت حیوان نازله ملکوت است:

گربه ای را که ملاحظه میکنید با این شکل و قیافه ، به علت آنست که دارای یک

صورت ملکوتی خاصی است که اگر آن صورت ملکوتی را بخواهیم به لباس مادی

ملبس کنیم غیر از این شکل و قیافه گربه نخواهد شد. صورت ملکوتی سگ ، درندگی

و غضب و وفا و نیز احترام به غنی گذاردن و فقیر را دندان گرفتن است و لذا لباس

مادی و جسمی طبیعی او بدین شکل است . خرس را چون از آن عالم نزول داده اند

طبعاً دارای چنین شکل و صورتی شده است . گوسفند را ببینید، در چشم این حیوان

نگاه کنید، یک دنیا حکایت از سلامت نفس او میکند؛ و لذا خوردن گوشتش در اسلام

جائز است . خوک که حیوانی است شهوت ران و بی عفت و بی عصمت ، صورت

روحانیش چنین است ، و بنابراین چون بواسطه خوردن گوشت او، از آن ملکات و

اخلاق به شخص خورنده و آکل انتقال می یابد لذا در شریعت اسلام استفاده از

گوشت آن حرام است .

بر اساس همین معیار و مناط ، نمی توان محرمات در اسلام را فقط منوط به اشیائی

دانست که ضرر جسمی داشته باشند بلکه بالاتر از ضرر جسمانی ضرر روحی است

و انتقال خواص معنوی مأکول است که به آکل متوجه میگردد. اسب روحاً با صفا و با

وفا و ذاتاً نجیب است و بدین شکل متشکل شده ، در چشمانش بنگرید یک دنیائی از

معنی و آرامش و صبر و تحمل می یابید. سوسمار و بزمجه را نیز شاید در بیابانها دیده

باشید، از چشمانش حِقد و حسد و کینه نمودار است و آن سرسختی که در او

ملاحظه می شود کاملاً از دیدگانش مشهود است .

اما انسان طُرفه معجونی است که از تمام این غرائز و صفات در او به ودیعت نهاده

شده است ؛ اگر به دنبال عقل رود و تمام غرائز و ملکات خود را مقهور و مغمور این

ملکه قدسیه سازد، به صورت حقیقی انسان در عالم برزخ متصور میگردد و اما اگر

عقل را مقهور و منکوب نمود و طبق تمایلات نفسانیه دنبال غضب و شهوت و قوای

واهمه رفت ، به صورت همان حیوانی محشور میگردد که آن صفت فصل ممیز آن

حیوان بوده است ؛ چون انسانیت انسان به عقل و قوه ناطقه است و فصل ممیز

انسان همان ملکه الهیه عاقله است و اگر انسان خود را بدین مقام نرسانید، خود را

به مقام واقعی خود که انسانیت است نرسانیده و خواهی نخواهی در صف و رتبه

پائین تر از انسان ـ که شیاطین یا حیواناتند ـ در خواهد آمد و در عالم برزخ به صورت

برزخیِ آن شیطان یا آن حیوان ، موجودیت خود را احراز میکند.

حکایت نشان دادن صور برزخی حاجیان توسط امام صادق علیه السلام:

محمد بن حسن صفار در کتاب «بصآئر الدرجات » روایت کرده است ابوبصیر گفت : در

خدمت حضرت امام صادق (ع)به حج مشرف شدیم و در هنگامیکه در حال طواف بودیم

عرض کردم : فدایت شوم ای فرزند رسول الله ! یَغْفِرُ اللَهُ لِهَذَا الْخَلْقِ؟ «آیا خداوند

تمام این خلق را می آمرزد؟» حضرت فرمود: ای أبوبصیر اکثر افرادی را که می بینی از

میمون ها و خوک ها هستند! ابوبصیر میگوید: به محضرش عرض کردم : به من نیز

نشان بده . ابوبصیر میگوید: حضرت به کلماتی تکلم نمود و پس از آن دست خود را بر

روی چشمان من کشید، من دیدم آنها را که به صورت خوک و میمون بودند، و این امر

موجب دهشت من شد و لذا آن حضرت دوباره دست بر چشم من کشید و من آنها را

به همان صورت های اولیه مشاهده کردم و سپس فرمود: «ای أبا محمد! شما در

میان بهشت خوشحال و مسرور خواهید بود و در بین طبقه های آتش شما را میجویند

و یافت نخواهید شد؛ سوگند به خدا که سه نفر از شما در آتش با هم نخواهید بود، و

سوگند به خدا دو نفر از شما هم نخواهید بود، و سوگند به خدا یک نفر هم نخواهد

بود».

معادشناسی 2، صفحه 290-287


 

نوشته شده توسط كربلايي در چهارشنبه 1387/03/08 ساعت 0:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زنان‌ گناهکار

   

                          

 

     اصناف‌ زنان‌ گناهکار و عذاب‌ آنها در قرآن و احادیث

 

                         

حجابِ از خدا و در نسيان و غفلت به سر بردن از ياد خدا، داراي صور و أشكالي است

؛ درجه شديد دارد و درجه ضعيف ، و ما بينَهما متوسطات (و افراد مابین این دو در

درجه متوسط می باشند). و هر درجه خاص از اين حجاب و محروميت از لقاءِ خدا نيز

داراي مظاهر و مَجالي متفاوت است .

از روايت معراجيه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم كه براي آنحضرت بسياري از

مسائل و مواطن بهشت و دوزخ مكشوف افتاد، ربط بين نوع گناه و نوع پاداش معلوم

مي شود.

در كتاب «عيون أخبار الرضا عليه السلام » نقل شده که: شیخ صدوق از وَراق از

اسدي از سَهل از عبدالعظيم حسني ، از محمد بن علي از پدرش حضرت رضا از

پدرانش از أميرالمؤمنين صلواتُ الله عليهم أجمعين روايت مي كند كه فرمود: من و

فاطمه بر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم وارد شديم ، و ديديم كه به شدت

گريه مي كند. من عرض كردم : پدرم و مادرم فداي تو باد اي رسول خدا! چرا گريه مي

كني ؟!

رسول خدا فرمود: اي علي ! در آن شبي كه مرا به معراج به آسمان بردند، زن هائي

از امت خود را در عذاب سختي مشاهده نمودم ، و از وضعيت آنها ملول و ناراحت

شدم ؛ و اينك از شدت عذابي كه بر آنها ديده ام به گريه درافتادم .

زني را ديدم كه به موهاي سرش در دوزخ آويزان بود، و مخ و مغز سر او به جوش و

غليان درآمده بود.

و زني را ديدم كه به زبان خود آويزان بود، و حميم و آب داغ جهنم در حلقوم او فرو مي

ريخت .

                          

و زني را ديدم كه به پستان خود آويزان بود.

و زني را ديدم كه خودش گوشت بدن خود را مي خورد، و آتش از زيرش افروخته مي

شد.

و زني را ديدم كه دوپايش به دو دستش بسته شده بود، و مارها و عقرب ها بر او

مسلط بودند.

و زني را ديدم كه كور و كر و لال ، در صندوقي از آتش بود، و مغز سرش از دو سوراخ

بيني اش خارج مي شد، و بدن او از مرض پيسي و مرض خوره تكه تكه شده بود.

و زني را ديدم كه به دو پايش در تنوري از آتش آويزان بود.

و زني را ديدم كه پوست بدن خود را از جلو و از عقب با قيچي هايي از آتش مي بريد.

و زني را ديدم كه صورتش و دو دستش در آتش مي سوخت ؛ و خود، امعاء و روده

هاي خود را مي خورد.

و زني را ديدم كه سرش سر خوك ، و بدنش بدن خر بود؛ و در هزار هزار گونه عذاب

فرو رفته بود.

و زني را ديدم كه بر شكل سگ بود، و آتش از دُبُرش داخل مي شد و از دهانش خارج

مي شد؛ و ملائكه عذاب سر او و بدن او را با گرزهاي آتشين مي زدند.

فاطمه سلامُ الله عَليها گفت : اي حبيب من ! و اي روشني و تازگي بخش نور چشم

من ! اي رسول خدا! اعمال و كردار اين زنان چه بوده است كه خداوند اينگونه عذاب را

براي آنها مقرر فرموده است ؟ رسول الله فرمود: اي دختر من !

اما آن زني كه به مويش آويزان بود، آن زني است كه موي خود را از مردان نمي

پوشانَد.

       

و اما آن زني كه به زبانش آويزان بود، آن زني است كه شوهر خود را اذيت مي كند.

و اما آن زني كه به پستانش آويزان بود، آن زني است كه از رفتن به فراش و بستر

شوهر خود، خودداري مي كند.

و اما آن زني كه به دو پايش آويزان بود، آن زني است كه بدون اجازه شوهرش از خانه

بيرون مي رود.

و اما آن زني كه گوشت بدن خود را مي خورد، آن زني است كه بدن خود را براي مردم

زينت مي كند.

 و اما آن زني كه دو پايش به دو دستش بسته ، و مارها و عقرب ها بر او مسلط شده

بودند، آن زني است كه آب وضوي او كثيف است ، و لباسش كثيف است ، و از

جنابت و حيض غسل نمي كند، و خود را پاكيزه و نظيف نمي دارد، و نماز را سبك مي

شمارد.

و اما آن زني كه كور و كر و لال بود، آن زني است كه از زنا بچه مي زايد و آن بچه را به

شوهرش نسبت مي دهد.

و اما آن زني كه گوشت بدن خود را با قيچي ها مي بريد، آن زني است كه خود را بر

مردان عرضه مي دارد.


        

و اما آن زني كه گوشت صورت و بدنش مي سوخت و امعاء و روده هاي خود را مي

خورد، آن زني است كه واسطه عمل نامشروع بين مردي و زني مي گردد.

و اما آن زني كه سرش همچون سر خوك و بدنش همانند بدن خر بود، آن زني است

كه سخن چيني مي كند، و دروغ زن و دروغ پرداز است .

و اما آن زني كه بر شكل و صورت سگ بود و آتش از دُبرش داخل و از دهانش خارج

مي گرديد، آن زن آوازه خواني است كه در مجالس آوازه خواني و ماتَم خواني آواز مي

خواند، و نيز حسادت مي ورزد.

                      

و سپس رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمودند:«وَيْلٌ لاِمْرَأَةٍ أَغْضَبَتْ زَوْجَهَا،

وَ طُوبَي لاِمْرَأَةٍ رَضِيَ عَنْهَا زَوْجُهَا». (عيون أخبار الرضا، طبع سنگي ، ص 213 و

214) ترجمه: «واي بر زني كه زوج خود را خشمگين سازد، و خوشا به حال زني كه

زوجش از وي راضي باشد.»

کتاب معاد شناسي، جلد دهم، قسمت دهم، حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد ح


 

نوشته شده توسط كربلايي در یکشنبه 1387/03/05 ساعت 6:48 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


صور حیوانی در قیامت

 

                               

 

      محشور شدن ده گروه از امت مسلمان با صور حیوانی در قیامت

 

 

در تفسیر آیه: یَوْمَ یُنفَخُ فِی‌ الصورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا. (النبأ/18)

از بَراءِ بن‌ عازب‌ روایتی‌ است‌ که‌ میگوید:

مُعاذ بن‌ جبل‌ در خانه‌ ابوایوب‌ انصاری‌ نزدیک‌ پیامبر اکرم صلی‌ الله‌ علیه‌ وآله‌ وسلم‌

نشسته‌ بود. معاذ از رسول‌ خدا درباره آیه‌: یَوْمَ یُنفَخُ فِی‌ الصورِ فَتَأْتُونَ أَفْوَاجًا و

آیات‌ بعد از آن‌ سؤال‌ کرد.

حضرت‌ در پاسخ‌ گفتند: ای‌ معاذ از امر عظیمی‌ پرسش‌ کردی‌! آنگاه‌ رسول‌ خدا

بگریست‌ و فرمود: ده‌ صنف‌ از امت‌ من‌ متفرق‌ محشور می‌شوند بطوریکه‌ خداوند آنها

را از مسلمانان‌ متمایز، و صورت‌های‌ آنها را متبدل‌ میگرداند.

گروهی‌ از آنان‌ به‌ صورت‌ بوزینه‌ و گروهی‌ به‌ صورت‌ خوک‌ محشور میشوند، و بعضی‌

صورت‌هایشان‌ به‌ طرف‌ پائین‌ و پاهایشان‌ به‌ طرف‌ بالا، بعکس‌ قرار دارند و بدین‌ کیفیت‌

در محشر کشیده‌ میشوند.


                    

و بعضی‌ نابینا هستند و در حال‌ کوری‌ به‌ این‌ طرف‌ و آن‌ طرف‌ متحیرانه‌ میدوند، و

بعضی‌ کرانند و لالانند و ابداً تعقل‌ و ادراک‌ ندارند، و برخی‌ زبانهای‌ خود را در حالیکه‌ به‌

روی‌ سینه‌هایشان‌ افتاده‌ است‌ می‌جوند و چرک‌ و خون‌ از دهان‌های‌ آنها جاری‌ است‌

بطوریکه‌ اهل‌ محشر از این‌ منظره‌ نفرت‌ کنند، و برخی‌ دست‌ها و پاهایشان‌ بریده‌

است‌، و برخی‌ از آنان‌ به‌ شاخه‌هائی‌ از آتش‌ به‌ دار گلو آویز شده‌اند، و گروهی‌ بوی‌

گندشان‌ از بوی‌ جیفه‌ و مردار بیشتر است‌، و گروهی‌ به‌ لباس‌هائی‌ از زِفْت‌ و قیر که‌

به‌ بدنشان‌ چسبیده‌ است‌ ملبسند.

اما آنان‌ که‌ به‌ صورت‌ بوزینه‌ هستند، آنان‌ سخن‌چینان‌ از مردمانند. و آنان‌ که‌ به‌ صورت‌

خوک‌ هستند، آنان‌ اهل‌ خوردن‌ مال‌ حرامند.

                   
 

و آن‌ کسانی‌ که‌ واژگونه‌ به‌ روی‌ زمین‌ کشیده‌ می‌شوند، آنان‌ رباخوارانند.

و آنان‌ که‌ نابینا هستند، افرادی‌ هستند که‌ در وقت‌ حکم‌ مراعات‌ عدالت‌ را ننموده‌ و در

بین‌ مردم‌ جور و ستم‌ روا میدارند.

و آنان‌ که‌ لالان‌ و کرانند، آنانند که‌ به‌ کردار خود، خودپسندانه‌ می‌نگرند.

و آنان‌ که‌ زبان‌های‌ خود را میجوند، علما و خطبائی‌ هستند که‌ گفتار آنها با کردارشان‌

مطابقت‌ ندارد.

و آنان‌ که‌ دست‌ها و پاهایشان‌ بریده‌ است‌ افرادی‌ هستند که‌ همسایگان‌ خود را آزار

میدهند.

و آنان‌ که‌ به‌ دارهای‌ آتشین‌ آویخته‌اند جاسوسان‌ و نمامانی‌ هستند که‌ در نزد سلطان‌

سعایت‌ می‌کنند.

و آنان‌ که‌ بوی‌ گندشان‌ از جیفه‌ و مردار بیشتر است‌ افرادی‌ هستند که‌ از لذات‌ و

شهوات‌ پیروی‌ نموده‌ و از اموال‌ خود حق خدا را نمیدهند.

و آنان‌ که‌ از لباسهای‌ قِطْران‌ و قیرِ چسبیده‌ به‌ بدن‌ در بر دارند، آنان‌ اهل‌ کبر و

خودپسندی‌ و تفاخر هستند.

در این‌ روایت‌ شریفه‌ خصوصیات‌ صور ملکوتی‌ اهل‌ کبائر بیان‌ شده‌ است‌ بالاخص آنان‌

که‌ به‌ صورت‌های‌ میمون‌ و خوک‌ در محشر حضور پیدا میکنند.

غیبت‌ مؤمن‌ را کردن‌ گوشت‌ مرده‌ او را خوردن‌ است‌:

 

وَ لاَ یَغْتَب‌ بَعْضُکُم‌ بَعْضًا أَ یُحِب أَحَدُکُمْ أَن‌ یَأْکُلَ لَحْمَ أَخِیهِ مَیْتًا فَکَرِهْتُمُوهُ.

(الحجرات/12)

«و نبایستی‌ کسی‌ از شما غیبت‌ دیگری‌ را بنماید، آیا دوست‌ دارد یکی‌ از شما که‌

گوشت‌ مردة‌ برادر خود را بخورد؟ پس‌ این‌ عمل‌ برای‌ شما ناپسند است‌.»

معادشناسی 2، صفحه 303-300


 

نوشته شده توسط كربلايي در شنبه 1387/03/04 ساعت 3:58 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت